گذار از علوم پایه به فیزیوپات

هو الحق...

امروز یعنی جمعه، ۱۵ شهریور سال ۹۸ ، یک روز از امتحان جامع علوم پایه ام میگذره.

علیرغم کم خوندنام ( نخوندنام) نتیجه راضی کننده بود...باید مثل مهران مدیری بگم : "خداروشکر"

 

ولی میخوام از اتفاقات این مدتم بنویسم... راستش نمیدونم چرا ولی کلا درس خوندنم خیلی کم شده بود. بعد از امتحانات ترمم، برنامه ۶۰ روزه ای نوشتم برای خوندن ریز و درشت علوم پایه 

و وقتی به خودم اومدم دیدم وآااااای من ! از ۶۰ روز تنها ۵ روز مونده! و من چیز زیادی نخوندم...شاید چند مبحث از آناتومی و یک مبحث از فیزیولوژی

دیگه به هر زحمتی بود نکات پرتکرار رو خوندم...

 

اتفاقات عجیب این مدت زیاد افتاد و منم درس های زیادی گرفتم از این اتفاقات...

مثلا یاد گرفتم سنگ بزرگ نشانه نزدن است..‌برنامه سنگین خودش یه ترس ایجاد میکنه برای نخوندن... 

و تصمیم گرفتم از این به بعد به کم قانع باشم ولی همون کم رو تمام و کمال انجام بدم..

خیلی عجیب تر اینکه یه سری از افراد که مدت ها به من پیام نمیدادن و خبری ازم نمیگرفتن، تو این مدت سر و کله شون پیدا شد!... 

منم که دلتنگ! دل نمیکندم که! بعد که الان علوم پایه دادم! هیچ خبری نیست که نیست!

یه اتفاق قشنگی که افتاد! این بود که دو روز قبل آزمون... زمانی که خیلی مستاصل بودم و هی میگفتم اگه بیفتم چی میشه چی نمیشه ... ساعت ۵ غروب یهو آیفون خونمون زنگ میخوره... تو ذهنم مرور میکنم که مامان بابا که تهرانن... پس حتما اشتباه گرفته... با بی میلی میرم که ببینم کیه... تا تصویر آیفون رو میبینم هنگ میکنم! همنشینم بود... دوست گرمابه و گلستانم (فاطمه)  فقط میتونم پشت آیفون بگم فاطمه!!! و اونم بگه هلیاااا... اومدم که در رو باز کنم و شتابان بشم سمت اتاق که یکم سر و وضعم رو سامان بدم! دیدم دکمه آیفون یهویی دلش خواسته و خراب شده و در رو باز نمیکنه!.

منم خیلی شیک از طبقه پنجم براش کلید پرت کردم پایین🤣🤣🤣 و شانس اوردم که به ماشین یا عابر نخورد.

و اما درباره روز آزمون، اتفاق خاصی نیفتاد. فقط معطلی زیاد بود بین پیدا کردن کارت و چسبوندن عکست به کارت و پیدا کردن صندلی... ولی خوب پیش رفت.. قسمت خنده دار موضوع این بود که به چه روش هایی جواب میدادم... مثلا یادم میومد فاطمه بهم از روی مثال گفته بود فلان عصب، فلان جای پا رو عصب دهی میکنه و من با همین نکته یه سوال رو جواب دادم ( هرچند بعدا فهمیدم تحلیلم غلط بوده😁😁) 

خلاصه اینکه با چنگ و دندون جواب دادیم و امتحانم تموم شد و دویدیم اومدیم سمت شهر... و خونه... یه حس عجیب داشتم..راضی بودم ولی هنوز نمیدونستم که قبولم یا نه..‌ 

وسایلمو جمع کردم که بریم سمت خونه مادربزرگ ( بماند این وسط اتفاقاتی افتاد و منم چون خسته بودم حسابی بدخلقی کردم) 

تو راه... یه جایی توقف داشتیم و منم فرصت رو غنیمت شمردم و چک کردم آزمونمو... و دیدم بله..‌ پاس میشم 

و اینم از ماجرای امتحان علوم پایه من....

قسمت عجیب این ماجرا اینه که هنوز باورم نمیشه که دو سال گذشت... و من دو ساله که در آرزوهای دوران دبیرستانم دارم زندگی میکنم... این روزا در حالت گذار از علوم پایه به فیزیوپات بسر میبرم!!!

امیدوارم خدا منو لایق بدونه و پزشک خوبی بتونم  بشم

 

همین دیگه... 

التماس دعا تو این شب های عزیز🖤

 

گزارش کار جمعه ۱۱ مرداد

جمعه تحت هر شرایطی مال خانوادمه... چون میدونم تو طول هفته خیلی زحمت میکشن و حقشونه یه بیرونی برن و برای هفته جدید آماده بشن... 

این جمعه رفتیم کوه. از کوه های نزدیک دماوند، و کنار رودخونه نشستیم و بعد خوردن یه صبحونه مشتی، دیدم عمو بلند شده و مشغول درست کردن یه سد طبیعی توی روخونه اس... هوای امروز نه گرم بود و نه سرد ولی شدیدا شرجی...بالای کوه این رطوبت هوا کمتر حس میشد، خلاصه اینکه به خودم اومدم دیدم پاچه ها تا زانو بالا، دمپایی خونه مادربزرگ اینا پامه و تو آبی که تا مچ پام بود دارم میلرزم! خیلی سررد بود! یعنی سررررداااا، جوری که تا استخونت میسوخت!  نسبت به آبشار هایی که رفتم زیر آبشون هم اینقدر اذیت نشدم. یکمی موندم تا پام به سرما عادت کنه! یکم که گذشت رفتم یه جایی ک یکم اب از ارتفاع میفتاد پایین و یه ابشارکی درست شده بود، همون جا عموم با سنگای بزرگ یه سد درست کرده بود که یه ذره آب پشتش جمع بشه و بشه توش آب تنی کرد!😍

بماند که تا سرمو کردن زیر آب و بماند که چه جیغایی نزدم!

تو راه برگشت از خونه مادربزرگ هم خودم پشت فرمون نشستم و نصف مسیر رو اومدم! دارم بهتر میشم تو رانندگی!😋😎

الانم تازهه رسیدم خونه‌. ساعت ۶ امروز قراره یه کلاس انلاین تو حیطه medical education داشته باشیم .

............

این از جمعه من! از جمعه شما چه خبر دوستان😊

روح خارج از بدن...

سلام... 

بازم رسیدیم به فصل دل انگیز امتحانات و شب بیداری های عارفانه ی ما

باز هم سرزنش هایی که روانه خود میکنیم که چرا در طول ترم نخوندم... در طول ترم چه **** میکردم!! 

البته من ک معلوم بود در طول ترم چیکار میکردم 😂😂😂 درگیر کارای اجرایی بودم...همون کارایی که قرار بود بیام و براتون بنویسم... حالا به فضل الهی وقت شه میام همه رو میگم...

و اما درباره امروز... سه شنبه مورخ ۲۵ دی ۱۳۹۷... مصادف با روز امتحان فیزیک پزشکی! به بیانی دیگر یوم الحسرت! 😂😂 نگم براتون که چی کشیدم برای خوندن این درس دو واحدی در طی یک شب.... هنوز خستگیش تو تنمه ... یعنیااااا امروز صبح میخواستم برم امتحان بدم حس کردم جسمم سر جلسه امتحان هست و روحم جای دیگه!! "جای دیگه" منظورمو بد نگیرید! روح نازنین و مثبت اندیشم روی تخت اتاق خواب بود و من سر جلسه مشغول حل کردن سوالا!!! و بعد امتحان گریزان در پی خانه شدم و به روحم در امر شیرین خوابیدن پیوستم!😌😌😌😎

روز دانشجو و دومین سال دانشجو بودنم!

  

اول از همه سلام.. خوبین؟ امشب اومدم یکی از ماجراها رو از بین اون همه ماجرای یادداشت شده، بنویسم...

جا داره روز دانشجو رو با تاخیر تبریک بگم ان شا الله که بتونیم افتخارای این مرز و بوم باشیم....

از چند روز پیش تو گروه کلاسی اعلام کردن که قراره جشن کوچیکی بگیریم یه کیک و آبمیوه کنار هم بخوریم... همه استقبال کردیم... 

شنبه رسید و بین تایم کلاس اول و دوم بچه ها رفتن دنبال کیک... متاسفانه دانشگاه ما ۱۷ کیلومتر خارج شهره و تا بیان کلی طول کشید... ولی خیلی خوب... دو تا فشفشه بزرگ خریده بودن ک نزدیک بود اتیشمون بزنه 😂😂😂

نکته جالبش این بود ک اونروز تولد یکی از بچه هامون هم بود و کیک رو دادن دست اوشون ک ببره... بعدشم کیک مالیش کردن 😜

بعد یهویی استاد اومد😶 و با یک کلاس دود گرفته روبه رو شد... چون فشفشه روشن کرده بودیم دود کل کلاسو تسخیر😂 بود...طوری که جلومون رو به سختی میدیدم... (حالا خودتون فرض کنید چطوری استاد در میان دود و مه پدیدار شده بود)... ابتدا دقایقی را به بهت سپری کرد و سپس زبان به گله و شکایت گشود... و بعد از صحبت های پدرانه... وقتی مصداق "نرود میخ آهنین در سنگ" را به رخ کشیدیم، استاد خواست جنین را شروع کند... ولی نکرد! نه اینکه نخواه...بلکه پروژکتور روشن نمیشد...میشداااا ولی درجا خاموش میشد و یک پیام در صفحه میومد که " ورودی هوا را چک کنید" و بعدش دوباره خاموش! 

ناگهان وسط کلاس یکی فریاد زد" پروژکتور هایپوکسی شده" هااار هااار هااار...

کل کلاس رفت رو هوااا

و ناگهان استاد زیر لب نچ نچی کرد و کلاس را ترک نمود...

ما موندیم و کیک و یک کلاس دود گرفته..‌

) دکتر مقدم عزیز... استاد محبوبم... خیلی دوستت دارم و خیلی براتون احترام قائلم ولی استاد دانشجو به نشاط نیاز داره... با این سیستم اموزش جایی برای تعاون نمیمونه... درسته زیاده روی کردیم... ولی کاش با ما بد نمیشدین!)

 

 

 

سوتی! از نوع استادانه!

استاد زبان تخصصی مون گاهی یه جدول میداد حل کنیم و به 5 نفر اولی که حل میکردن نیم نمره پایان ترم میداد! 

یبار بعد پخش کردن برگه ها فهمیدیم به جای برگه پرسش نامه، پاسخ نامه رو کپی کرده!

به قول خودش : "عملیات با شکست روبه رو شد"

نامه بازی های اداری- مصاحبه

سلام

============

چند وقتیه درگیر کارهای فوق برنامه شدم...عضو تیمی شدم که قراره کمپین هایی در سطح شهر برگزار کنه و هدفش هم ارتقای آگاهی مردم هست. ماجراها نهفته است بین ورود من به این کمیته و مسئولیت پذیرفتنم تا صحبت کردن امروزم با معاون آموزشی تا قانع بشه مارو تحت حمایت مالی قرار بده!!!! ... میدونید ماجرا چی بود؟

(ادامه مطلب)

ادامه نوشته

کمپین یا هیات مساله این است! (بازم سوتی)

سلام به همگی... 

فعلا که افتادم رو خط سوتی دادن...  راه به راه سوتی میدم !!! دارم به قهقرا میرم بزاااارید فقط برم! (سخنی بزرگ از؟؟)

------------------------------------------------------------------

 

ادامه نوشته

سندروم دانشجو پزشکی و انگشت ناشکسته

 

فکر کنم به سندرم دانشجوی پزشکی (medical student syndrome) مبتلا شدم؛ نه آنقدر بلدم که سر در بیارم و تشخیص بدم، نه آنقدر نابلد که خودمو به بی خیالی بزنم و فکر کنم که چیزی نشده! شب گذشته موقع رسیدن به خانه...

ادامه نوشته

oval یا ovary؟ مساله این است!!!!

سلام... به همگی! خوبید ان شا الله؟

آقا یه مدتیه دارم رااااه میرم سوتی میدم. تو یک جمع خودمونی داشتیم درباره شکل هندسی هندوانه که بیضوی هست، صحبت میکردیم؛ به انگلیسی میشه ovale؛ اومدم خودی نشون بدم و بگم آاااارررره ! ما تو درسامون ازینا خوندیم و بلدیم... گفتم که تخمدان هم میشه ovale.. بخاطر بیضی-شکل بودنشه! بعد کمی سکوت جمع، که هم از تحسین بود هم از تعجب، یهو یکی گفت:" هلیا تخمدان ovary نمیشه؟"

 بین فهمیدن اشتباه تو ذهنم و اومدن واژه ی درست برای oval، زمان کوتاهی بود!

لبخند یک وری ای زدم و کاملا خونسردانه گفتم:"عااااااا اون پس سوراخ ovale توی جمجمه بود! (یه سوراخ بیضی شکل که از اون عروق و اعصاب رد میشن)

بعد گفتن این حرف به اشتباهم فکر کردم :" جمجمه با تخمدان آخه؟؟

تو فکر بودم که صدای یه نفر از فکر بیرونم اورد" لطفا دیگه سر و ته آدما رو قاطی نکن دکتر جون!"

یه استکان چای

اولین یکشنبه ی دوست داشتنی آبانماه..با نپرسیدن آناتومی سر و گردن توسط استاد، دوست داشتنی تر شده بود... عملی هم که برگزار نشد...نور علی نور بود... و من داشتم از داشتن زمان زیاد میترکیدم...از ساعت ۱۰ تا ساعت ۵... کتابخونه محفل محبوب من بود...درس خوندم و درس خوندم... حدودای ساعت ۴ و بیست... لرز بدی تو بدنم نشست...اوونقدررر دلم یه چای دبش میخواااست که مگو و مپرس!...شاید خدا صدامو شنید که یهو دیدم یه دست دراز شدکنارم ؛ یک استکان چای به همراه دو حبه قند رو میزم گذاشته شد ... مسئول کتابخونه، آقای معصومی بود... گفتن خانم ح... برای خودم چای گذاشته بودم... دیدم شما اینجایید ... برای شما هم ریختم.. و من با چشمانی مملو از قدردانی، جرعه جرعه چای طلب نکرده ام را سرکشیدم...

مدرسه پروپوزال نویسی مشهد

سلام به همگی!

با عرض پوزش بنده بعد دو ماه اومدم!

نمیدونم از کار زیاد بود که نمیومدم یا بی حوصلگی!

بماند!

کمیته تحقیقات مشهد هم با تمام پیچ و خمش تموم شد... پر از خستگی بود ولی واقعا اوقات خوبیو داشتم...

یادش بخیر روز دوشنبه ای که سالروز ازدواج امام علی و حضرت فاطمه بود! زودتر تعطیل شدیم از دانشگاه و من کارهارو به همگروهیم سپردم (تا ساعت 8 شب فرصت داشتیم نزدیک 30 مقاله سرچ کنیم و به لیدرامون بفرستیم) و وسایل و لپ تاپمو گذاشتم دانشگاه و با یاسی راهی حرم شدیم... 

آخ که نگم... هوای خنک غروب! گنبد طلایی.. و اشک های اهسته ی من و یاسی.. و دلتنگی های خفته در نگاهمون... وقتی نگاهم به گنبد طلایی و آرامش حاکم بر حرم افتاد فقط از ته دلم آه کشیدم : آخ خدا، هیچکی رو حسرت به دل امام رضا نزار !

با یاسی رفتیم زیر زمین... دقیقا زیر چراغ سبز... دعا خوندیم و گوله گوله اشک ریختیم... از دلتنگی ... از شوق.... از استغفار... 

مناجاتمان که تمام شد رفتیم صحن آزادی... همون حیاط قشنگی که روبه روی ضریح هست... نماز که شروع شد... سر قنوت خدا جور دیگه ای توجه میکرد... انگار با هر دعایی که میکردی، خنکای نسیمی مامور به نوازش چادر سبکت میشد، یعنی اینکه، استجب لکم!

نماز شب اول ذی الحجه رو خوندیم و به محض تمام شدن نماز...دیدم همگروهیم تماس میگیره... که بیا و من با لپ تاپت مشکل پیدا کردم و نمیتونم فایل هارو بفرستم!!!! 

ادامه نوشته

روز اول سفر مشهد!

سلاااام به همه!

اونقدر خسته ام که یه سره میرم سر اصل مطلب! 

آقاااا این دانشگاه مشهد چرا اینقدر خووووبه؟؟؟ چرا اینقدر بزرگ و خوشگله؟

امروز من و یاسی همراه حبیبه جون(هم اتاقی کرمانیمون که مقطع پی اچ دی بود) سوار سرویس ساعت 7:25 بچه های پرستاری شدیم و ایستگاه اول که همون دانشگاه فردوسی بود پیاده شدیم! به محض ورودم به دانشگاه... همون جمله اولمو گفتم: آقاااا این دانشگاه مشهد چرا اینقدر خووووبه؟؟؟ چرا اینقدر بزرگ و خوشگله؟

کم کم داشتم پشیمون میشدم که چرا و روی چه حسابی وقتی با رتبه ام مشهد قبول میشدم، نزدم مشهد؟

غم و غصه را در درونم مخفی کردم و با یاسی به کند و کاو تو دانشگاه مشغول شدیم... تا ساعت 12 رو به افتتاحیه اختصاص داده بودن... کلی گشتیم دنبال تالار امام علی! اخه بماند اینا چند تا تالار داشتن به نام های تالار امام رضا و امام علی و بزرگترین تالار به نام تالار دانشجو که اختصاص داشت به مراسم های بزرگتر! من و یاسی رفتیم و تخته شاسی مخصوص کمیته رو گرفتیم و نشستیم روی جاهامون تو تالار مربوطه... 

 

ادامه نوشته

روز پرواز

به نام خدا

سلام به همگییی... اونقدر خسته ام که فقط اومدم بنویسم و بعدش برم بخوابم.. هوای اینجا برخلاف ساری بسیار خشک  دلپذیر میباااشد

بزارید از اول مفصل براتون تعریف کنم چی شد چی نشد... 

عارضم به حضورتون که این مدت عموی پدرم جراحی قلب باز داشت و خونه ما مهمان بودن... و این شب آخری یهویی مامان خانم ما تصمیم میگیره از همه خدافظی کنه و این میشه که زنگ میزنه به فامیل ها اینوری و اونوری و همه رو ناهار دعوت میکنه! 

وسایل من آماده شده است... هنوز درک عمیقی از رفتن مامان و بابا نداشتم انگار... بابا تاکید میکنه که شناسنامه و بلیط هواپیما رو تو کیف دستیم بزارم... آخه اولین بارمه که تنهای تنها مسافرت میکنم... اونم با هواپیما!  

مهمونا کم کم میرسن... نماز ظهر و عصر رو پشت آقاجون اقتدا میکنیم و عمو این وسط کلی عکسای خاطره انگیز میگیره و منم اصلا تو مسخره بازی کم نمیزارم... 

ناهار رو میخوریم... ساعت نزدیکای دو هست... کم کم آماده میشیم... آقاجون من و حاجیامونو در حالی که زیر لب "والله خیر حافظا" زمزمه میکنه از زیر قرآن رد میکنه...خدافظی مامان و آقاجون رو که میبینم ناخودآگاه دلتنگی چنگ میزنه به دلم و چشمام پرآب میشه.. حاضر نمیشم تو ماشین بقیه بشینم و من و مامان و بابا پشت ماشین اونیکی پدربزرگم میشینیم... و من در تمام مدت راه ددست مامان و بابا رو تو دستم گرفتم و کلی سلفی باهم گرفتیم...بوسشون کردم و کلی به خدا سپردمشون...   

(ادامه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

خاطرات مدرسه تابستانه مشهد

 

حدود اوایل خرداد ماه بود که توی یکی از کانال های علوم پزشکی فراخوانش رو دیدم... مدرسه تابستانه مشهد... با یک عالمه وسوسه های جانانه... همین که در سه سطح پروپوزال و مقاله و مقاله مروری سیستماتیک برگزار میشد و اموزشی بود دست آدم رو برای انتخاب باز میگذاشت...علاوه بر اون این تاریخی که داده بودن ینی از 20 ام مرداد تا 30  مرداد زمانی بود که مامان اینا مرییفتن حج... وقت خوبی بود برای تجربه چیزای جدید و اینکه حداقل 10 روز نبودم و زمان نبودن مامان اینا روم کمتر حس میکردم...این شد که گزینشش رو پر کردم و توی قسمت انگیزش نامه ی گوگل فرم، اونقدر ادیبانه نوشتم که به قبولیم مطمئن بودم... بماند چه جیغی کشیدم وقتی ایمیل قبولیمو دریافت کردم و فهمیدم جزو ذخیره نبودم..!

 

حالا امشب شب آخریه که ساری هستم.. مامان اینا هم فردا پرواز دارن... من ساعت  16:30 و مامان اینا ساعت 19 .. هر دو از فرودگاه دشت ناز ساری... من به سمت مشهد و مامان اینا مدینه! منتظر اتفاقای جالبم... چند روزیه که با بستن چمدونم سرگرمم و کلی خرید کردم برا خودم...

مشهد جااان دارم میام برای تجربه های جدیییییید!

گاهی وقتا باید از ته دل گفت خدایا شکرت

داخل خطی نشسته بودیم...از میدون ساعت به مسیر خودم... اول سرم پایین بود..گرمای هوا امانمو بریده بود...

کارت شهروندی رو از زیپ کنار کیفم در اوردم.. و همین که دستم رو دراز کردم که به رانندخ بدم.. دهانم باز ماند ... چیزی دیدم که در ان گرمای هوا قلبم رو منجمد کرد... او مو نداشت... چشم چشم بی ابرو! کموتراپی میشد! 

چطور تو این هوای گرم ؟ 

اذیت نمیشد؟

شایدم داشت هزینه هنگفت درمانشو در میورد...

اللهم اشف کل مرضانا!

یه وقتایی! نمیشود که نمیشود!

به نام خدا...

فردا امتحان بیوشیمی دارم... واقعا از نظر علمی صفر صفرم... حس میکنم یه روزایی باید از زندگی آدم فقط بگذرن...نه خوب نه بد...فقط بگذرن...به طرز وحشتناکی داخل بینیم عفونت کرده... داخل دلمم همینطور... دیروز کلی با مامانم درد دل کردم... عفونت دلم خوب داره میشه... عفونت دماغمم ان شا الله خوب بشه...

درخت سماور!

صبح بود... بدون سحر روزه گرفته بودم و معده ام درد میکرد...باباجونم لطف کرد منو برد حد ترخص...سر راه دانشگاه رو دیدیم با درخت های صنوبر اطرافش.... از طرفی هم فلاسک دستم بود ....اومدن بگن چقدر درخت صنوبر...گفتن چقدر درخت سمااااور!!!! 

هوهوی دوست داشتنی!

فیلم یاکریم من

گیجی جان!

چشمامو باز کردم.... هوا انگار هوای گرگ و میش ساعت هفت بود

وااای امروز چند شنبه اس؟

جمعه!

جمعه که گذشت.....واااای شنبه شد من الان ارایه زبان دارم و اماده نیستم....

داشتم کم کم قالب تهی میکردم که ناگهان معده ام گفت "غووووووووور"

و این یعنی من گشنمه .... و یعنی تو هنوز روزه ای... و یعنی نترس هنوز توی جمعه هستیم.... 

 

مگس!

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی ست بد است!

تنها برا اینکه مرض داشت و هی دور سر من میچرخید و نمیزاشت جنین بخونم...نمیگه امتحان دارم من؟

(چقدرم که من قبلش میخوندم!!! آخه نخوندن من چه ربطی به مگس داره!!!!!)

بهرحال مگس عزیز ببخش کشتمت......خواستم به فکر های بیخود تو سرم یادآوری کنم اگه حواسمو پرت کنید شما هم.....!

بعله...همین و دیگر هیچ ( البته باید گفت جنین و دیگرهیچ)

 

مسمومیت بیوشیمیایی!

دیروز یه پماد مخصوص برای پوستم استفاده کردم که اسمش "پونی" بود....

مال شرکت سنابِل دارو هست؛  مامان پرسید که چی زدی به صورتت؟

اونقدر غرق بیوشیمی و گلیکولیز بودم که گفتم :"پیروات!!!!!"

توبه گرگ مرگه!

+آیا توبه خواهی کرد؟؟؟ که از این پس در طول ترم بخوانی و درسهایت انبار نشود؟؟؟؟

-آری... آری.... تنها همین درس را خدا بخیر کند.... من تغییر خواهم کرد.... قول...قوولل...
(ادامه= همان آش و همان کاسه)......

 

از قشنگیای خونه تکونی

کربلای ایران

به نام خدا
بهش میگویند کربلای ایران... شلمچه را میگویم....راستش را بخواهید اولش اصلا دلم رضا نبود... همش صحنه ی فیلمای جنگی میومد جلوی چشمم و آدمای خاکی پوشی که دارن میدون.... این صحنه رو دوست نداشتم ولی برای احترام هم که شده با بقیه همراه شدم...تمام مسیر چشمم بسته بود... وقتی که رسیدم و از ماشین پیاده شدم...
واای...دیدم که..
آرامشی فراگیر شده...باد با لطافت می وزد به همراه صدای موج آب... ولی خاک این زمین بوی غربت میداد...صحنه های آشوب جنگ از پرده چشمم کنار میرود و به جایش جوان هایی را میبینم که بار نگرانی مادرشان را به دوش میکشند...حس عجیبی دارم...انگار با هر قدمم رو غربت این خاک صدای استخوان به گوشم می رسد و بوی خون به مشامم... اروند رود را تمام قد به خاطر می آورم با عرض ۵۰۰ متر و عمق ۳۰ مترش... با همون رنگ سبز آرامش بخشش.. و ناگهان نگاه مادری برایم تداعی میشود که استخوان پاره های فرزند غواصش را بعد از سالها در آغوش گرفته.... میبوسد و لالایی میخواند... در همان نقطه ی صفر مرزی... سرم را پایین می اندازم...
و دلی که تا چند ساعت پیش رضایت نداشت به آمدن، های های میگرید...
دیگر چه بگویم؟؟

خونه شهرک مهاجران

هوالحق 
#برگی_از_دفتر_خاطرات 
شهر همان شهر بود.... دقیقا همان شهر ولی آدمها همه عوض شده بودند... انگار همه آمده بودند به آن شهر که بروند... مثل ما.... همان طور که در مسیر پیش میرویم خاطرات دانه دانه جلوی چشمم می آیند... از جلوی پارک نه چندان بزرگ سر خیابون میگذریم...و من از پشت دیوار ها، سرسره ی بلند پیچ داری را تصور میکنم که خانمی پایینش ایستاده... و بلند میگوید: "ماماااان می افتی، این سرسره خیلی بزرگه" و دخترکی که با تخسی پله ها را بالا میرود... جلوتر میرویم... کوچه نیلوفر ۳ ... کوچه ای با شیب تقریبا تند....نگاهم دو دو میزند و به در آشنایی خیره میشوم...پلاک ۸۰....ماشین می ایستد... پیاده میشوم... شاخه های پر شکوفه از دیوار خانه بیرون زده اند...حتی چشم بسته هم بلدم بگویم هر کدومشان چه میوه یست... دلم برای حیاط خانه ی آن روزهایم پر میکشد...در تصوراتم در خانه را باز میکنم.... همان صدای قیییییییژ همیشگی....درخت شاه توت بزرگ شده... و شکوفه های صورتی رنگ شلیل در اومدن....در حفاظ را باز میکنم و وارد خانه میشوم... بی اراده به سمت راست نگاه میکنم... اتاقم... اتاق صورتی رنگم با کلی عروسک... با کلی کتاب... به راهم ادامه میدم و وارد حیاط پشتی میشوم.... یادش بخیر، تابستون ها چه مراسمی داشتیم...کل فامیل می اومدن کمکمون برای چیدن آلبالو و زرد آلو...اون روزها یخچالمون پر بود از لواشک و زردالو خشکه.... دلم تنگ شده برای تاب کوچیکم زیر درخت انگور ...برای گلهای رنگارنگی که تو باغچه ی من کاشته بودن... مادر را میبینم که روز تعطیل پارچه ای کف حیاط پهن کرده و گلهای محمدی باغچه منو برای چای پرپر میکند و پدرم که مشغول نصب سیستم آبیاری قطره ای برای باغچه اس...یه حوض کوچولو وسط باغچه و یه فواره.... دلم طاقت نمیارد ... مسیر رفته در خیالم را برمیگردم.... در را میبندم و کنار سکوی جلوی در مینشینم.... به انتهای کوچه خیره شدم... ناگهان... دختربچه ای شیطون با دوچرخه ی نارنجی رنگش، با سرعت نور از مقابل چشمانم میگذرد...🌹
پ ن: عکس اون روزا رو دارم.... هر وقت تونستم میزارم...
پ ن ۲: ببخشیییید متن خیلی طولانی شد😎

ادامه نوشته

خونه آقاجون مامانی!

 

به نام خدا
همیشه همین بوده... از اول راه که از ساری راه میفتادیم، تا برسیم به خونه شون...هزااار بار تماس میگرفتن که" کجایین؟؟ چرا نمیاین؟" و زمانی که با حداکثر سرعت ممکن خودمون رو به مقصد میرسوندیم، به محض باز کردن در چندین کوآلای کوچک از سر و گردنمون آویزون میشدن.... کلی استقبال و کلی شادمانی ... و در این میان چهره ی مضطرب دوست داشتنی مامانی رو میبینم و سوالش که" مادر، ناهار خوردین؟" و دست های مهربان پدربزرگی که دراز شده، پرتقالی از درخت باغ میچیند و در بغلم میگذارد و مثل همیشه با افتخار میگوید " از تولید به مصرف" در کنار راه پله، تکه چوب هایی ولو شده و کنارش آلاچیق محصور شده با گل های محبوب خاله جانم.... هنوز از زیبایی مسحور کننده فضا کیفور نشده ام که چای مامانی سر میرسد... مثل همیشه با نعلبکی و مثل همیشه قندپهلو... آخه میدونید؟ خودمون که چای میخوریم منتظر نمیمونیم سرد بشه... کو فرصت؟ آب سرد میریزیم روش و یه نفس سر میکشیمش... ولی اینجا فرق داره... اونقدر گرم صحبت میشویم که چای به بهانه سرد شدن بارها عوض میشود... اینجا همه چی آروم تر است... خدا همه پدربزرگا و مادربزرگارو حفظ کنه... چراغ زندگی ان.... به بهانه دیدنشون کنار هم جمع میشیم .... و وای به حال نسل مشغله دار فردا ، که ما باشیم.... نه قصه ای داریم برای گفتن... نه چای گرمی برای نوشیدن و نه کسانی برای دور هم جمع کردن!!!!! 🌹🌹🌹🌹

ادامه نوشته

کنکوری که مزه اش شیرین ماند در دهانم!

 

به نام خدا...
#بخشی_از_ناگفته_هایم
و باز هم منت مهربان خدای را که نگذاشت خشکی قلمم مزمن شود و باز هم برگشتم به نوشتن... حال غریبی بود امروز... سرخوش تر از همیشه از خواب بیدار شدم و با کلی حوصله آماده شدم برای شروع آخرین روز دانشگاهی سال ۹۶... با وجود خرج کردن حوصله ی زیاد بخت باهام یار بود و به طرز معجزه آسایی به سرویس دانشگاه رسیدم و تونستم حداقل امروز رو از ولخرجی صرف نظر کنم... همه چیز امروز خوب بود...کلاس اساتید همه و همه.... ولی تو راه برگشت... به فکر فرو رفتم... یاد پارسال افتادم.... تلاطمی از تست و نکات خوانده نشده و استرس و بچه غول بزرگی به نام کنکور... فکر کردم...خیلی زیاد... به عید های نداشته ام... به مسافرت های نرفته ام... به خیلی چیزها... و وقتی چند ورق آن طرف تر رفتم در خاطرات، رسیدم به اولین روپوش سفیدی که پوشیدم برای عملی آناتومی... برای یک لحظه از ورق زدن خاطرات یک ساله ام دست کشیدم... دفتر خاطراتم را بستم و چشمانم را نیز... و تنها جمله ی نقش بسته شده در تاریکی ذهنم این بود... خدایا شکرت!

پ ن: هیچ وقت خسته نشید از ادامه... حتی وقتی میدونید ممکنه بازنده باشید... صبر موهبتی است که همیشه معجزه کرده!💗 پ ن۲: پنجره کنار کلاس...

ادامه نوشته

کنگره طبری یا مدیکال ترمینولوژی؟

هوالحق

 

ماه قبل بود که همینجوری الکی خلاصه مقاله ای رو فرستادم به کنگره... (رایحه درمانی در طب ایرانی)

و پذیرفته شد... قرار شد پوسترشو درست کنم و امروز روز ارایه من بود... خیلی در حد عالی کار نکرده بودم و شاید جوان ترین شرکت کننده کنگره من بودم...

ولی خیلی فضای خوبی بود.. حس فوق العاده ای رو تجربه کردم... مخلوطی از حس بزرگی و مفید بودن برای جامعه.. هر بار دبیر کنگره، دکتر شمشیریان رو میدیدم غبطه ی جایگاهش رو میخوردم 

به خودم قول دادم به اون دست پیدا کنم

اومدم خونه و مدیکال ترمینولوژی داره بیداد میکنه...کلی زحمت کشیدم تا 5 خط رو بخونم.... خدا رحم کنه به امشبم....مثل اینکه برنامه داریم با کتابا...

ولی امشب به یک نکته ای دست پیدا کردم... 

آدم خوبه نون بازوی خودشو بخوره و منت بقیه رو نکشه... سکوت کن و فقط به راهت ادامه بده...

 -----------------------------------------------------------------------------------

راستییی عموی عزیزم یه کاکتوس بهم هدیه داده که زندگیمو قشنگ تر کرده ...اسمش سخت بود...

اصلا اسمشو میخوام بزارم "قشنگ".... قشنگمو شااااید بعدا نشون دادم بهتون

تحت هیچ شرایطی خودت را به بیخیالی نزن !!!

هوالحق

سلام دوستان... خوبید؟

من برگشتم با یه پست دیگه.....

فقط خواستم بگم این مدت سرماخوردگی که چه عرض کنم...شدیدا لارانژیت شدم...به خاطر همون بی خیالی ای که پست قبل دربارش نوشتم... و دو روزه که دانشگاه نرفتم 

 

خداروشکر الآن حالم بهتره و کلی سرحالم.... 

همتونو به خدای مهربونم میسپارم

دلتون آروم

(امروز تولد مامان خانوم بود)

14 اسفند  96

گاهی خودت را به بی خیالی بزن....

ادامه نوشته