گذار از علوم پایه به فیزیوپات
هو الحق...
امروز یعنی جمعه، ۱۵ شهریور سال ۹۸ ، یک روز از امتحان جامع علوم پایه ام میگذره.
علیرغم کم خوندنام ( نخوندنام) نتیجه راضی کننده بود...باید مثل مهران مدیری بگم : "خداروشکر"
ولی میخوام از اتفاقات این مدتم بنویسم... راستش نمیدونم چرا ولی کلا درس خوندنم خیلی کم شده بود. بعد از امتحانات ترمم، برنامه ۶۰ روزه ای نوشتم برای خوندن ریز و درشت علوم پایه
و وقتی به خودم اومدم دیدم وآااااای من ! از ۶۰ روز تنها ۵ روز مونده! و من چیز زیادی نخوندم...شاید چند مبحث از آناتومی و یک مبحث از فیزیولوژی
دیگه به هر زحمتی بود نکات پرتکرار رو خوندم...
اتفاقات عجیب این مدت زیاد افتاد و منم درس های زیادی گرفتم از این اتفاقات...
مثلا یاد گرفتم سنگ بزرگ نشانه نزدن است..برنامه سنگین خودش یه ترس ایجاد میکنه برای نخوندن...
و تصمیم گرفتم از این به بعد به کم قانع باشم ولی همون کم رو تمام و کمال انجام بدم..
خیلی عجیب تر اینکه یه سری از افراد که مدت ها به من پیام نمیدادن و خبری ازم نمیگرفتن، تو این مدت سر و کله شون پیدا شد!...
منم که دلتنگ! دل نمیکندم که! بعد که الان علوم پایه دادم! هیچ خبری نیست که نیست!
یه اتفاق قشنگی که افتاد! این بود که دو روز قبل آزمون... زمانی که خیلی مستاصل بودم و هی میگفتم اگه بیفتم چی میشه چی نمیشه ... ساعت ۵ غروب یهو آیفون خونمون زنگ میخوره... تو ذهنم مرور میکنم که مامان بابا که تهرانن... پس حتما اشتباه گرفته... با بی میلی میرم که ببینم کیه... تا تصویر آیفون رو میبینم هنگ میکنم! همنشینم بود... دوست گرمابه و گلستانم (فاطمه) فقط میتونم پشت آیفون بگم فاطمه!!! و اونم بگه هلیاااا... اومدم که در رو باز کنم و شتابان بشم سمت اتاق که یکم سر و وضعم رو سامان بدم! دیدم دکمه آیفون یهویی دلش خواسته و خراب شده و در رو باز نمیکنه!.
منم خیلی شیک از طبقه پنجم براش کلید پرت کردم پایین🤣🤣🤣 و شانس اوردم که به ماشین یا عابر نخورد.
و اما درباره روز آزمون، اتفاق خاصی نیفتاد. فقط معطلی زیاد بود بین پیدا کردن کارت و چسبوندن عکست به کارت و پیدا کردن صندلی... ولی خوب پیش رفت.. قسمت خنده دار موضوع این بود که به چه روش هایی جواب میدادم... مثلا یادم میومد فاطمه بهم از روی مثال گفته بود فلان عصب، فلان جای پا رو عصب دهی میکنه و من با همین نکته یه سوال رو جواب دادم ( هرچند بعدا فهمیدم تحلیلم غلط بوده😁😁)
خلاصه اینکه با چنگ و دندون جواب دادیم و امتحانم تموم شد و دویدیم اومدیم سمت شهر... و خونه... یه حس عجیب داشتم..راضی بودم ولی هنوز نمیدونستم که قبولم یا نه..
وسایلمو جمع کردم که بریم سمت خونه مادربزرگ ( بماند این وسط اتفاقاتی افتاد و منم چون خسته بودم حسابی بدخلقی کردم)
تو راه... یه جایی توقف داشتیم و منم فرصت رو غنیمت شمردم و چک کردم آزمونمو... و دیدم بله.. پاس میشم
و اینم از ماجرای امتحان علوم پایه من....
قسمت عجیب این ماجرا اینه که هنوز باورم نمیشه که دو سال گذشت... و من دو ساله که در آرزوهای دوران دبیرستانم دارم زندگی میکنم... این روزا در حالت گذار از علوم پایه به فیزیوپات بسر میبرم!!!
امیدوارم خدا منو لایق بدونه و پزشک خوبی بتونم بشم
همین دیگه...
التماس دعا تو این شب های عزیز🖤
ان شا الله که بتونیم افتخارای این مرز و بوم باشیم....

)












آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....