...

هلیا داری چیکار میکنیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

روز دانشجو و دومین سال دانشجو بودنم!

  

اول از همه سلام.. خوبین؟ امشب اومدم یکی از ماجراها رو از بین اون همه ماجرای یادداشت شده، بنویسم...

جا داره روز دانشجو رو با تاخیر تبریک بگم ان شا الله که بتونیم افتخارای این مرز و بوم باشیم....

از چند روز پیش تو گروه کلاسی اعلام کردن که قراره جشن کوچیکی بگیریم یه کیک و آبمیوه کنار هم بخوریم... همه استقبال کردیم... 

شنبه رسید و بین تایم کلاس اول و دوم بچه ها رفتن دنبال کیک... متاسفانه دانشگاه ما ۱۷ کیلومتر خارج شهره و تا بیان کلی طول کشید... ولی خیلی خوب... دو تا فشفشه بزرگ خریده بودن ک نزدیک بود اتیشمون بزنه 😂😂😂

نکته جالبش این بود ک اونروز تولد یکی از بچه هامون هم بود و کیک رو دادن دست اوشون ک ببره... بعدشم کیک مالیش کردن 😜

بعد یهویی استاد اومد😶 و با یک کلاس دود گرفته روبه رو شد... چون فشفشه روشن کرده بودیم دود کل کلاسو تسخیر😂 بود...طوری که جلومون رو به سختی میدیدم... (حالا خودتون فرض کنید چطوری استاد در میان دود و مه پدیدار شده بود)... ابتدا دقایقی را به بهت سپری کرد و سپس زبان به گله و شکایت گشود... و بعد از صحبت های پدرانه... وقتی مصداق "نرود میخ آهنین در سنگ" را به رخ کشیدیم، استاد خواست جنین را شروع کند... ولی نکرد! نه اینکه نخواه...بلکه پروژکتور روشن نمیشد...میشداااا ولی درجا خاموش میشد و یک پیام در صفحه میومد که " ورودی هوا را چک کنید" و بعدش دوباره خاموش! 

ناگهان وسط کلاس یکی فریاد زد" پروژکتور هایپوکسی شده" هااار هااار هااار...

کل کلاس رفت رو هوااا

و ناگهان استاد زیر لب نچ نچی کرد و کلاس را ترک نمود...

ما موندیم و کیک و یک کلاس دود گرفته..‌

) دکتر مقدم عزیز... استاد محبوبم... خیلی دوستت دارم و خیلی براتون احترام قائلم ولی استاد دانشجو به نشاط نیاز داره... با این سیستم اموزش جایی برای تعاون نمیمونه... درسته زیاده روی کردیم... ولی کاش با ما بد نمیشدین!)

 

 

 

تو یادداشت های گوشیم کلی مورد نوشتم که سر فرصت دربارشون بنویسم... این هفته امتحان ترم دارم... بعدشم عازم تبریزم... تو راه براتون مینویسم!!!
پ ن: خطاب به دوستانی که پیداشون نیست... قرار بر حفظ نوشتن و موندن وبلاگ بوداااااااااااا

سلمان مشهدی!

یه اتفاقی که خیلی دوست داشتم دربارش بنویسم یهویی یادم اومد... تو مشهد که بودم برای کمیته تحقیقات، برای اختتامیه مدرسه تابستونه، جشنی گرفته بودن و مسابقاتی میزاشتن... توی یکی از این مسابقات اسم یکی از بچه ها  بود سلمان فارسی!

سوتی! از نوع استادانه!

استاد زبان تخصصی مون گاهی یه جدول میداد حل کنیم و به 5 نفر اولی که حل میکردن نیم نمره پایان ترم میداد! 

یبار بعد پخش کردن برگه ها فهمیدیم به جای برگه پرسش نامه، پاسخ نامه رو کپی کرده!

به قول خودش : "عملیات با شکست روبه رو شد"