ارائه ی هیولا

نمیدونم چرا همیشه از زبان میترسیدم... برام حکم هیولا رو داشت... امروز ارائه زبان داشتم ... بد نبود... بقیه تعریف کردن ولی خودم میخواستم که بهتر باشم

مدرسه پروپوزال نویسی مشهد

سلام به همگی!

با عرض پوزش بنده بعد دو ماه اومدم!

نمیدونم از کار زیاد بود که نمیومدم یا بی حوصلگی!

بماند!

کمیته تحقیقات مشهد هم با تمام پیچ و خمش تموم شد... پر از خستگی بود ولی واقعا اوقات خوبیو داشتم...

یادش بخیر روز دوشنبه ای که سالروز ازدواج امام علی و حضرت فاطمه بود! زودتر تعطیل شدیم از دانشگاه و من کارهارو به همگروهیم سپردم (تا ساعت 8 شب فرصت داشتیم نزدیک 30 مقاله سرچ کنیم و به لیدرامون بفرستیم) و وسایل و لپ تاپمو گذاشتم دانشگاه و با یاسی راهی حرم شدیم... 

آخ که نگم... هوای خنک غروب! گنبد طلایی.. و اشک های اهسته ی من و یاسی.. و دلتنگی های خفته در نگاهمون... وقتی نگاهم به گنبد طلایی و آرامش حاکم بر حرم افتاد فقط از ته دلم آه کشیدم : آخ خدا، هیچکی رو حسرت به دل امام رضا نزار !

با یاسی رفتیم زیر زمین... دقیقا زیر چراغ سبز... دعا خوندیم و گوله گوله اشک ریختیم... از دلتنگی ... از شوق.... از استغفار... 

مناجاتمان که تمام شد رفتیم صحن آزادی... همون حیاط قشنگی که روبه روی ضریح هست... نماز که شروع شد... سر قنوت خدا جور دیگه ای توجه میکرد... انگار با هر دعایی که میکردی، خنکای نسیمی مامور به نوازش چادر سبکت میشد، یعنی اینکه، استجب لکم!

نماز شب اول ذی الحجه رو خوندیم و به محض تمام شدن نماز...دیدم همگروهیم تماس میگیره... که بیا و من با لپ تاپت مشکل پیدا کردم و نمیتونم فایل هارو بفرستم!!!! 

ادامه نوشته