مدرسه پروپوزال نویسی مشهد
آره دیگه... من و یاسی کلی هول شدیم و بدو بدو شروع کردیم به بیرون رفتن! از باب الرضا تا ایستگاه مترو 3 کیلومتر راه بود... من کله شق میگفتم بدووو یاسی میرسیم و یاسی میگفت هلیا خیلی راهه بیا تاکسی بگیریم... نگم براتون چقدر شلوغ بود! خلاصه به هر دری بود زدیم و رسیدیم به مترو و سوار مترو شدیم و رفتیم ایستگاه پارک ملت... چون هوا تاریک بود نتونستیم از در دانشگاه مسیر درست رو تشخیص بدیم و تو هوای تاریک ساعت 9و نیم، گم شدیم.. جوری که کم کم داشتیم به برهوت های پشت دانشگاه میرسیدیم.... گرسنه و تشنه و خسته بودیم و کلی بغض کرده بودیم... مثل دوتا جوجه ی سرما زده! هیچ نگهبان و کلا موجود زنده ای هم یافت نمیشد که ازش بپرسیم مسیرو... ناگهان در تاریکی نور امیدی زده شد و دانشجویی سرگردان نمایان شد! دویدیم سمتش و یاسی پرسید "ببخشید اقا دانشکده پزشکی کجاست؟" او کمی به ما خیره ماند گویی میخواست از صحت عقلمان اطمینان حاصل یابد
سپس با لبخند کج وری خویش انگشت سبابه را بالا اورده و به سمت روبه روی خودش، یعنی پشت ما گرفت... هردومون واااا رفتیم.... یار در کوزه و ما گرد جهان؟ دویدیم و بماند من چقدر از عذاب وجدان پیش همگروهیم اشک تمساح ریختم... بعدشم برگشتیم خوابگاه! تو راه که منو یاسی یه کلمه باهم حرف نزدیم...بسکه شوکه بودیم... کاملا آماده انفجار برای گریه!!!!!! ولی رفتیم خوابگاه... چای خوردیم... و خوابیدیم... و همانا خواب راهکار خوبیه برای فراموشی ... تو این سفر کم سوتی ندادم...از رفتنم به سرویس مردانه بگیر.. تا اشتباه گرفتن یه دختر دیگه جای یاسی تو نماز خونه و بیدار کردنش! کل کل هامون با همگروهی هامون و حرص خوردنای من روز تولدم که مثلا اومدیم خودمون رو تحویل بگیریم و بریم پسران کریم... هنوز دو دقیقه نشده بود که سفارش ماهیچه مون رو اورده بودن که همگروهی جان زنگ زد و گفت بیااااااا دانشگاااه ببینم... اوووف !
از ساعت کوک کردنام برای 2 صبح نگم براتون که همه رو زابه راه میکردم و با همون زنگ کوک هم صبحا خواب میموندم....
سپس با لبخند کج وری خویش انگشت سبابه را بالا اورده و به سمت روبه روی خودش، یعنی پشت ما گرفت... هردومون واااا رفتیم.... یار در کوزه و ما گرد جهان؟ دویدیم و بماند من چقدر از عذاب وجدان پیش همگروهیم اشک تمساح ریختم... بعدشم برگشتیم خوابگاه! تو راه که منو یاسی یه کلمه باهم حرف نزدیم...بسکه شوکه بودیم... کاملا آماده انفجار برای گریه!!!!!! ولی رفتیم خوابگاه... چای خوردیم... و خوابیدیم... و همانا خواب راهکار خوبیه برای فراموشی ... تو این سفر کم سوتی ندادم...از رفتنم به سرویس مردانه بگیر.. تا اشتباه گرفتن یه دختر دیگه جای یاسی تو نماز خونه و بیدار کردنش! کل کل هامون با همگروهی هامون و حرص خوردنای من روز تولدم که مثلا اومدیم خودمون رو تحویل بگیریم و بریم پسران کریم... هنوز دو دقیقه نشده بود که سفارش ماهیچه مون رو اورده بودن که همگروهی جان زنگ زد و گفت بیااااااا دانشگاااه ببینم... اوووف !
از ساعت کوک کردنام برای 2 صبح نگم براتون که همه رو زابه راه میکردم و با همون زنگ کوک هم صبحا خواب میموندم....
دوران خوشی بود... سفر با دوستان شبیه و همپای خودت... البته خدا دوستم داشت که یه همسفر ماه بهم داد... هم اتاقی ها و هم تیمی هامون و کلا مشهد برامون شهر خوبی بود.. و با خاطرات خوب و یه سرتیفیکیت
برگشتیم پیش خانوادهامون...
:)
پایان!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر ۱۳۹۷ ساعت 19:4 توسط helia
|
آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....