«مالک الملک»
اولش میگی مالک منم و به هرکی بخوام فرماندهی میدم و از هرکی بخوام میگیرم

بعد میگی 
«تعز من تشا و تذل من تشا »
بیدک الخیر  ( خوبی به دست توعه) 
یعنی بازم همه چیز دست توعه 
زکریا میاد پیش مریم و میبینه اطرافش پر از میوه های بهشتیه
اونجاست که دربارت گفته میشه «یرزق من یشا بغیر الحساب»
 زکریا فرزندی را خواست و تورا « سریع الدعا» خواند 
به او فرزند رساندی در حالی که همسرش نازا بود 
و گفتن « یفعل ما یشا» 
و مریم عیسی را ابستن شد وقتی کسی اورا لمس نکرده بود 
و گفتن « یخلق ما یشا» 

خدایا 
محرم است 
میشود ما هم بشویم مصداق همان «یشا» هایی که محرم را دست خالی سر نکردن؟ 
همان «یشا» هایی که حسینت شفاعتشان کرد؟ 
همانهایی که بخشوده شدند؟ 

یا وجیه عند الله 
اشف لنا عند الله🖤

صفحات ۵۲ تا ۵۸ سوره آل عمران 

التماس دعا در این ماه عزیز

گذار از علوم پایه به فیزیوپات

هو الحق...

امروز یعنی جمعه، ۱۵ شهریور سال ۹۸ ، یک روز از امتحان جامع علوم پایه ام میگذره.

علیرغم کم خوندنام ( نخوندنام) نتیجه راضی کننده بود...باید مثل مهران مدیری بگم : "خداروشکر"

 

ولی میخوام از اتفاقات این مدتم بنویسم... راستش نمیدونم چرا ولی کلا درس خوندنم خیلی کم شده بود. بعد از امتحانات ترمم، برنامه ۶۰ روزه ای نوشتم برای خوندن ریز و درشت علوم پایه 

و وقتی به خودم اومدم دیدم وآااااای من ! از ۶۰ روز تنها ۵ روز مونده! و من چیز زیادی نخوندم...شاید چند مبحث از آناتومی و یک مبحث از فیزیولوژی

دیگه به هر زحمتی بود نکات پرتکرار رو خوندم...

 

اتفاقات عجیب این مدت زیاد افتاد و منم درس های زیادی گرفتم از این اتفاقات...

مثلا یاد گرفتم سنگ بزرگ نشانه نزدن است..‌برنامه سنگین خودش یه ترس ایجاد میکنه برای نخوندن... 

و تصمیم گرفتم از این به بعد به کم قانع باشم ولی همون کم رو تمام و کمال انجام بدم..

خیلی عجیب تر اینکه یه سری از افراد که مدت ها به من پیام نمیدادن و خبری ازم نمیگرفتن، تو این مدت سر و کله شون پیدا شد!... 

منم که دلتنگ! دل نمیکندم که! بعد که الان علوم پایه دادم! هیچ خبری نیست که نیست!

یه اتفاق قشنگی که افتاد! این بود که دو روز قبل آزمون... زمانی که خیلی مستاصل بودم و هی میگفتم اگه بیفتم چی میشه چی نمیشه ... ساعت ۵ غروب یهو آیفون خونمون زنگ میخوره... تو ذهنم مرور میکنم که مامان بابا که تهرانن... پس حتما اشتباه گرفته... با بی میلی میرم که ببینم کیه... تا تصویر آیفون رو میبینم هنگ میکنم! همنشینم بود... دوست گرمابه و گلستانم (فاطمه)  فقط میتونم پشت آیفون بگم فاطمه!!! و اونم بگه هلیاااا... اومدم که در رو باز کنم و شتابان بشم سمت اتاق که یکم سر و وضعم رو سامان بدم! دیدم دکمه آیفون یهویی دلش خواسته و خراب شده و در رو باز نمیکنه!.

منم خیلی شیک از طبقه پنجم براش کلید پرت کردم پایین🤣🤣🤣 و شانس اوردم که به ماشین یا عابر نخورد.

و اما درباره روز آزمون، اتفاق خاصی نیفتاد. فقط معطلی زیاد بود بین پیدا کردن کارت و چسبوندن عکست به کارت و پیدا کردن صندلی... ولی خوب پیش رفت.. قسمت خنده دار موضوع این بود که به چه روش هایی جواب میدادم... مثلا یادم میومد فاطمه بهم از روی مثال گفته بود فلان عصب، فلان جای پا رو عصب دهی میکنه و من با همین نکته یه سوال رو جواب دادم ( هرچند بعدا فهمیدم تحلیلم غلط بوده😁😁) 

خلاصه اینکه با چنگ و دندون جواب دادیم و امتحانم تموم شد و دویدیم اومدیم سمت شهر... و خونه... یه حس عجیب داشتم..راضی بودم ولی هنوز نمیدونستم که قبولم یا نه..‌ 

وسایلمو جمع کردم که بریم سمت خونه مادربزرگ ( بماند این وسط اتفاقاتی افتاد و منم چون خسته بودم حسابی بدخلقی کردم) 

تو راه... یه جایی توقف داشتیم و منم فرصت رو غنیمت شمردم و چک کردم آزمونمو... و دیدم بله..‌ پاس میشم 

و اینم از ماجرای امتحان علوم پایه من....

قسمت عجیب این ماجرا اینه که هنوز باورم نمیشه که دو سال گذشت... و من دو ساله که در آرزوهای دوران دبیرستانم دارم زندگی میکنم... این روزا در حالت گذار از علوم پایه به فیزیوپات بسر میبرم!!!

امیدوارم خدا منو لایق بدونه و پزشک خوبی بتونم  بشم

 

همین دیگه... 

التماس دعا تو این شب های عزیز🖤

 

از ویژگی های خوب مادر من

مادر من یه ویژگی عجیب داره. 

اینکه هروقت حال جسمی اش خوب نباشه یه استامینوفن میخوره و به کارش ادامه میده... یعنی شده مثلا چک کردن تلگرام مریضاش کمتر بشه ولی متوقف! هرگز

عوضش من هروقت بیمار میشم خودمو چنان از تک و تا میندازم که بیا و ببین! نمیدونم شایدم دنبال بهانه ام که از کار در برم! کاش بشه منم شروع کنم به شبیه شدن به مادرم

کاش زودتر خوب بشی مادر جان

خدایا همه مادرارو برای بچه هاشون حفظ کن🌹

گاهی وقتا باید از ته دل گفت خدایا شکرت

داخل خطی نشسته بودیم...از میدون ساعت به مسیر خودم... اول سرم پایین بود..گرمای هوا امانمو بریده بود...

کارت شهروندی رو از زیپ کنار کیفم در اوردم.. و همین که دستم رو دراز کردم که به رانندخ بدم.. دهانم باز ماند ... چیزی دیدم که در ان گرمای هوا قلبم رو منجمد کرد... او مو نداشت... چشم چشم بی ابرو! کموتراپی میشد! 

چطور تو این هوای گرم ؟ 

اذیت نمیشد؟

شایدم داشت هزینه هنگفت درمانشو در میورد...

اللهم اشف کل مرضانا!

شعر عاشقانه از خودم یهویی

نفسم رفت

نداری تقصیر

خاطرم خیس است 

 دلم دلگیر!

خبرت هست  شب تاریکم اگر صبح نشود

 صبح فردا خبری از نفسم نیست که نیست

دلتنگی

چندیست دلم دلتنگی می کند...

دلتنگی برای خوبی های ته کشیده ام... مهربانی های داشته ام...

آرامش و شیطنت هایم

نمی دانم بگویم یا نه...دلتنگ یه نفر دیگه هم شده ام...

خستگی این روزهایم در نمی رود مگر با کمی مرض الزایمر!

هوهوی دوست داشتنی!

فیلم یاکریم من

الهی....من لی غیرک!

امشب حالم گرفته اس.... نمیدونم چرا...خدایا دلم برای درد دلم برای تو تنگ شده.... خدایا خیلی از بقیه کمک خواستم درحالی که تو کنارم ایستاده بودی و منتظر یه اشاره من تا دنیا رو برام سهل کنی!.....خدایا این روزا عجیب حالم با روزهای رمضانت نمیخواند....

عجیب دورم.... مگر این روزها تو میزبانم نیستی؟

پس این همه پریشانی و دلتنگی برای چیست؟

خدایا ....حجم دلتنگیم را پایان نیست!

 

خدایا توبه!

سلام خدای مهربونم

خدا جون میدونم که تو ماه رمضون ادما که روزه میگیرن آب بدنشون کم میشه و به علت گرمای کبد شدیدا احساس عطش و داغی بدن میکنن...یعنی یه جاهایی از بدن به علت کمبود آب سوزش میگیره مثل چشم، نوک انگشتا و تمام احشای لگنی!

خداجونم در این وانفسای حرارت و سوزش... به این فکر می کنم که عطش چه بر سر کاروانیان قافله کربلا آورد و رگ و پی شان را سوزاند... یا که هر لحظه بیشتر به این پی می برم که مرا که تاب آتش عطش نیست... آتش خشم و غضب تورا چگونه تاب باشد؟

 

مگس!

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی ست بد است!

تنها برا اینکه مرض داشت و هی دور سر من میچرخید و نمیزاشت جنین بخونم...نمیگه امتحان دارم من؟

(چقدرم که من قبلش میخوندم!!! آخه نخوندن من چه ربطی به مگس داره!!!!!)

بهرحال مگس عزیز ببخش کشتمت......خواستم به فکر های بیخود تو سرم یادآوری کنم اگه حواسمو پرت کنید شما هم.....!

بعله...همین و دیگر هیچ ( البته باید گفت جنین و دیگرهیچ)

 

عاشقانه های یک دانشجوی پزشکی!!!

 

 

برای چشمانت ..... چشمانی که‌مرا در هم کوبید.....
دنیا را در هم میکوبم

آناتومی و بیوشیمی و جنین که جای خود دارد

بی‌اعصاب‌نامه

 

هوالحق..

نمیدونم چه مکانیسمیه که چیزهارو توی ذهن آدمی به دو گروه لذت بخش و منفور تقسیم میکنه.... البته یه سری مردمان! هستن که سازمان یافته تر رفتار میکنن و یه گروه سومی دارن تو ذهنشون به نام ممتنعِ پوکر طور! خلاصه اینکه من فقط اون نوروترنسمیتر شیطون که تقسیم بندی میکنه، رو پیدا کنم!
راستش چند وقتیه که ذهنم نسبت به همه چیز از جمله نوشته ها و نانوشته ها ممتنع پوکر طور شده... حوصله همزاد پنداری و یافتن حس مشترک نداره...‌ آخه میدونید؟ چیزی ک باعث میشه یه کلام یا نوشته بتونه یک حس رو به طور کامل به مخاطب منتقل کنه، تجربه مشترکه.... وگرنه من هرچی هم از سلول های جزایر هاسال و کراماتشون بگم، برای یک هنرمند چه فرقی میکنه؟ حالا شااااید یه تمایزی بین رنگ آمیزی! هماتوکسیلین ائوزین با سایر رنگ آمیزی ها قائل بشه....خلاصه... از این حرف ها بگذریم، حس میکنم تمام حرف های دنیا تکراری شده.... شاعران تمام حس های جهان را سروده اند و نویسندگان هم برای تاکید بار ها نوشته اند...طنز گونه و زهر گونه و .... و مردمان سالیان سال هی تکرار کردند و تکرار کردند تا این قرعه به ما رسید....و این تاریخ خیلی وقت است ک برای من و تو تکرار میشود و چیز جدیدی ک ندارد.. از حبسیه ی ملک الشعرا تا رنج نامه ی نیما... امروز هم شاعران ما از خفقان میگویند...حالا نه از خفقان جسم... از خفقان فکر ...نمیدونم چه حکمتیه ک این آشفتگی و دردمندی برای قلم یه عده معجزه میشه و برای من خشکی میاره.... حکایته همون بارانه که یه جا زندگی میده و یه جا سیل... شکی نیست ک درخت های فکر من کمه ... باید از خشکی ناشی از این آشفتگی ها به کلام پدرم پناه ببرم" همه اینا تصور ذهن بیمارته!!!!" آخ که اگه من اون نوروترنسمیتر شیطون رو پیدا کنم!!!! پ ن: ببخشید نطقم از تحمل شما طولانی تر بود!😑
پ ن ۲: سپاس فراوان از مدل عکسم 

ادامه نوشته

ولادت یا شهادت؟

بسم رب العشق

 

سلام دوباره به همگی... این بار در سرآغاز، پروردگارم را منسوب کردم به خلق موجودی به نام عشق... همان گوهری که از وجود رب بر دل آدمی چکید و شوری در عالم افکند...آری عشق... همان گوهری که چشم سر را کور کرد و دیده ی دل را بینا... 

عشق چه کرد با دل 72 تن... تنها خدا میداند آن ظهر چه دیدند از میان دو انگشت معشوق خویش... تنها خدا میداند این چه شور شیرینیست که اینگونه غوغا میکند در روح آدمی، که این روح اینگونه نا به سامان و بی قرار میدرد پیراهن خاکی جسم را و پر میکشد به ملکوت اعلی... 

چه غریب شبی است امشب... شبی حایل میان عشق دو بزرگ... انگار از ازل عاشق بودند... تاب نداشتند بی هم جایی بروند... که اگر یکی از عرش به زمین آمد، روز بعد دیگری به او پیوست... وتا شهادت هم دست بر نداشتند از این عشق...یکی امروز و دیگری فردا! یکی شرحه  شرحه و دیگری....!  آخ این عشق چه ها که با دل آدمی نمی کند... 

چه خاک پرور است روح کسانی کهراهی ندارند به این عشق ... همان عشقی که دل را قانع کرد امنیت را به اشک های طفل محبوبش ترجیح دهد...همان عشقی که نفس گرفت و پس نداد... همان عشقی که تاب داد بر دلش تا نبازد یقین، وقتی طفلک محبوبش داد میزد: مادر! بابا نفس ندارد! 

چه خو گفت سعدی! هر نفس که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات....

این چه عشقیست که فرح و حیات را از ادمی میگیرد درحالی که او را زنده ترین خلق می نامند؟

 

 

هلیا! 

شب ولادت حضرت عباس 

 

 

گردو شناسی

هوالحق
گردو ها هم عالمی دارند....
هر کدامشان نکته ای در پستوی پوسته شان نهفته است....
در حال شکستن گردو بودم... چکش در دستم و سنگ مسطح مشکی در زیر گردو....
تق..تق ...تق... سه ضربه و یک شکستگی کاری.... تمام...

 

ادامه نوشته

لبخند گل و گشاد!

 

خیلی ها دنبال بهانه اند تا بخندند و خیلی ها آنقدر خندانند تا اگر بهانه ای نباشد از خندیدن دست برنمی دارند.... مهم نیست چقدر دغدغه و آشفتگی دامنگیر این روزهامون شده..... چیزی که مسلمه اینه ک قطعا امروز روز بهتریست... اگر دیده ها نابیناست...دلخوشی ها کم نیست. 🌹🌹🌹 پ ن: اگه قرار بود شما کپشنی برای این عکس بنویسید...چه میگفتید؟

ادامه نوشته

واژگان لعنتی

هوالحق
کاش واژه ها هم جان داشتند... همدردی میکردند... همراهت گریه میکردند و در خوشی هایت ، خوشی...
این روزها هر چه میکشیم از بی جانی واژه هاست... که اگر جان داستند شاید غیرتشان به جوش می آمد و دانه دانه موهای کسی ک اذیتت کرده است را میکندند... که اگر جان داشتند خار میشدند و فرو میرفتند در چشم کسی که خون به جیگرت کرده....
حیف... این روزها واژه ها فقط درد دارند و زور....

پ ن: نقاشی از من نیست😊

ادامه نوشته

کربلای ایران

به نام خدا
بهش میگویند کربلای ایران... شلمچه را میگویم....راستش را بخواهید اولش اصلا دلم رضا نبود... همش صحنه ی فیلمای جنگی میومد جلوی چشمم و آدمای خاکی پوشی که دارن میدون.... این صحنه رو دوست نداشتم ولی برای احترام هم که شده با بقیه همراه شدم...تمام مسیر چشمم بسته بود... وقتی که رسیدم و از ماشین پیاده شدم...
واای...دیدم که..
آرامشی فراگیر شده...باد با لطافت می وزد به همراه صدای موج آب... ولی خاک این زمین بوی غربت میداد...صحنه های آشوب جنگ از پرده چشمم کنار میرود و به جایش جوان هایی را میبینم که بار نگرانی مادرشان را به دوش میکشند...حس عجیبی دارم...انگار با هر قدمم رو غربت این خاک صدای استخوان به گوشم می رسد و بوی خون به مشامم... اروند رود را تمام قد به خاطر می آورم با عرض ۵۰۰ متر و عمق ۳۰ مترش... با همون رنگ سبز آرامش بخشش.. و ناگهان نگاه مادری برایم تداعی میشود که استخوان پاره های فرزند غواصش را بعد از سالها در آغوش گرفته.... میبوسد و لالایی میخواند... در همان نقطه ی صفر مرزی... سرم را پایین می اندازم...
و دلی که تا چند ساعت پیش رضایت نداشت به آمدن، های های میگرید...
دیگر چه بگویم؟؟

خونه شهرک مهاجران

هوالحق 
#برگی_از_دفتر_خاطرات 
شهر همان شهر بود.... دقیقا همان شهر ولی آدمها همه عوض شده بودند... انگار همه آمده بودند به آن شهر که بروند... مثل ما.... همان طور که در مسیر پیش میرویم خاطرات دانه دانه جلوی چشمم می آیند... از جلوی پارک نه چندان بزرگ سر خیابون میگذریم...و من از پشت دیوار ها، سرسره ی بلند پیچ داری را تصور میکنم که خانمی پایینش ایستاده... و بلند میگوید: "ماماااان می افتی، این سرسره خیلی بزرگه" و دخترکی که با تخسی پله ها را بالا میرود... جلوتر میرویم... کوچه نیلوفر ۳ ... کوچه ای با شیب تقریبا تند....نگاهم دو دو میزند و به در آشنایی خیره میشوم...پلاک ۸۰....ماشین می ایستد... پیاده میشوم... شاخه های پر شکوفه از دیوار خانه بیرون زده اند...حتی چشم بسته هم بلدم بگویم هر کدومشان چه میوه یست... دلم برای حیاط خانه ی آن روزهایم پر میکشد...در تصوراتم در خانه را باز میکنم.... همان صدای قیییییییژ همیشگی....درخت شاه توت بزرگ شده... و شکوفه های صورتی رنگ شلیل در اومدن....در حفاظ را باز میکنم و وارد خانه میشوم... بی اراده به سمت راست نگاه میکنم... اتاقم... اتاق صورتی رنگم با کلی عروسک... با کلی کتاب... به راهم ادامه میدم و وارد حیاط پشتی میشوم.... یادش بخیر، تابستون ها چه مراسمی داشتیم...کل فامیل می اومدن کمکمون برای چیدن آلبالو و زرد آلو...اون روزها یخچالمون پر بود از لواشک و زردالو خشکه.... دلم تنگ شده برای تاب کوچیکم زیر درخت انگور ...برای گلهای رنگارنگی که تو باغچه ی من کاشته بودن... مادر را میبینم که روز تعطیل پارچه ای کف حیاط پهن کرده و گلهای محمدی باغچه منو برای چای پرپر میکند و پدرم که مشغول نصب سیستم آبیاری قطره ای برای باغچه اس...یه حوض کوچولو وسط باغچه و یه فواره.... دلم طاقت نمیارد ... مسیر رفته در خیالم را برمیگردم.... در را میبندم و کنار سکوی جلوی در مینشینم.... به انتهای کوچه خیره شدم... ناگهان... دختربچه ای شیطون با دوچرخه ی نارنجی رنگش، با سرعت نور از مقابل چشمانم میگذرد...🌹
پ ن: عکس اون روزا رو دارم.... هر وقت تونستم میزارم...
پ ن ۲: ببخشیییید متن خیلی طولانی شد😎

ادامه نوشته

یا من ارجوه لکل الخیر.. حول حالنا الی احسن حال!

 

 

باز هم رجب آمد و نوای گرم "یا ذالجلال و الاکرام" پدربزرگ بعد هر نماز.. چه سعادتیست امسال، که نوای "یا من ارجوه لکل خیر" با "یا مقلب القلوب" همراه شده... خدایا توفیق بده در این آخرین غروب سال، که "حول حالنا به احسن الحال"
ای خدایی که " یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه" بهترین دنیا و آخرت را برایمان قرار بده..... آمین!
پ ن : حس و حال چادر نماز حریری را دارم در بستر عطر یاس.... به همان سبکی.... به همان سفیدی🌸

در پی یک آغاز

 

 

به نام خدا
تا بوده همین بوده...مردم تقویم پرست ما دنبال نقطه آغازی میگردن تا بگویند از آن نقطه به بعد میخواهیم فلان کنیم... بهمان کنیم..... همون نقطه آغازی که از آن پس قرار است تغییر کنند و تبدیل بشوند به آدمی بی نقص؛ همان بهترینِ تصورات خویش.... همان شنبه ی نیامدنی....همون اول ماه نیامدنی... و این روزها، سال جدید نیامدنی.... عجیب دنبال معجزه ایم... میخوایم بخوابیم و بعد که بیدار شدیم ببینیم، همون هستیم که‌میخوایم...افسوس که این سیکل معیوب سالهاست داره تکرار میشه.... پ ن: باید از سمت خدا معجزه نازل بشود......‌تادلم، باز دلم ،باز دلم، دل بشود

خونه آقاجون مامانی!

 

به نام خدا
همیشه همین بوده... از اول راه که از ساری راه میفتادیم، تا برسیم به خونه شون...هزااار بار تماس میگرفتن که" کجایین؟؟ چرا نمیاین؟" و زمانی که با حداکثر سرعت ممکن خودمون رو به مقصد میرسوندیم، به محض باز کردن در چندین کوآلای کوچک از سر و گردنمون آویزون میشدن.... کلی استقبال و کلی شادمانی ... و در این میان چهره ی مضطرب دوست داشتنی مامانی رو میبینم و سوالش که" مادر، ناهار خوردین؟" و دست های مهربان پدربزرگی که دراز شده، پرتقالی از درخت باغ میچیند و در بغلم میگذارد و مثل همیشه با افتخار میگوید " از تولید به مصرف" در کنار راه پله، تکه چوب هایی ولو شده و کنارش آلاچیق محصور شده با گل های محبوب خاله جانم.... هنوز از زیبایی مسحور کننده فضا کیفور نشده ام که چای مامانی سر میرسد... مثل همیشه با نعلبکی و مثل همیشه قندپهلو... آخه میدونید؟ خودمون که چای میخوریم منتظر نمیمونیم سرد بشه... کو فرصت؟ آب سرد میریزیم روش و یه نفس سر میکشیمش... ولی اینجا فرق داره... اونقدر گرم صحبت میشویم که چای به بهانه سرد شدن بارها عوض میشود... اینجا همه چی آروم تر است... خدا همه پدربزرگا و مادربزرگارو حفظ کنه... چراغ زندگی ان.... به بهانه دیدنشون کنار هم جمع میشیم .... و وای به حال نسل مشغله دار فردا ، که ما باشیم.... نه قصه ای داریم برای گفتن... نه چای گرمی برای نوشیدن و نه کسانی برای دور هم جمع کردن!!!!! 🌹🌹🌹🌹

ادامه نوشته

کنکوری که مزه اش شیرین ماند در دهانم!

 

به نام خدا...
#بخشی_از_ناگفته_هایم
و باز هم منت مهربان خدای را که نگذاشت خشکی قلمم مزمن شود و باز هم برگشتم به نوشتن... حال غریبی بود امروز... سرخوش تر از همیشه از خواب بیدار شدم و با کلی حوصله آماده شدم برای شروع آخرین روز دانشگاهی سال ۹۶... با وجود خرج کردن حوصله ی زیاد بخت باهام یار بود و به طرز معجزه آسایی به سرویس دانشگاه رسیدم و تونستم حداقل امروز رو از ولخرجی صرف نظر کنم... همه چیز امروز خوب بود...کلاس اساتید همه و همه.... ولی تو راه برگشت... به فکر فرو رفتم... یاد پارسال افتادم.... تلاطمی از تست و نکات خوانده نشده و استرس و بچه غول بزرگی به نام کنکور... فکر کردم...خیلی زیاد... به عید های نداشته ام... به مسافرت های نرفته ام... به خیلی چیزها... و وقتی چند ورق آن طرف تر رفتم در خاطرات، رسیدم به اولین روپوش سفیدی که پوشیدم برای عملی آناتومی... برای یک لحظه از ورق زدن خاطرات یک ساله ام دست کشیدم... دفتر خاطراتم را بستم و چشمانم را نیز... و تنها جمله ی نقش بسته شده در تاریکی ذهنم این بود... خدایا شکرت!

پ ن: هیچ وقت خسته نشید از ادامه... حتی وقتی میدونید ممکنه بازنده باشید... صبر موهبتی است که همیشه معجزه کرده!💗 پ ن۲: پنجره کنار کلاس...

ادامه نوشته

دل تکونی

دلم میخواد بشینم یه گوشه 

یه آهنگ بی کلام ترجیحا غوغای ستارگان رو پخش کنم 

و فقط فکر کنم به سالی که گذشت

اتفاقاتی که افتاد چه بد، چه خوب

خوبا خاطره بشن و بدها عبرت

و بعد همشونو بشورم 

و خدارو شکر کنم بابت این عنایت که سال جدید هم هستم 

و ازش بهترینارو بخوام.....

دلم، دل تکونی میخواد....

 

بوی عیدی

هوالحق

این روزها عجیب بوی عید میدهد

نمیدانم بوی عید است یا .... یک بوی نوستالوژیک است که دلم نمیخواهد تمام شود

به نظر من گاهی رایحه ها خاطره انگیز تر از هر عکس و فیلمی هستند. مثل بوی خاک بارون خورده تو آغاز پاییز.. یا بوی نسیم خنک سحر تو شب های ماه رمضون...

عید هم بو داره...بوی گرما... بوی آغوش... بوی یه فرصت جدید برای شروع خیلی چیزها....و شاید هم ادامه چیزهای خوب....

امروز 15 اسفند بود... و فردا سر این ترازو سمت فروردین خم میشه....

بیاین این فرصت باقی مونده برای هم آرزوهای خوب بکنیم...

آرزو میکنم که از زندگیتون خیر ببینید و  لبخند خدا همیشه بدرقه راهتون باشه...

15 اسفند 96 

گاهی خودت را به بی خیالی بزن....

ادامه نوشته

ناشناس

تاکنون شده دلت بخواهد حرف بزنی...از همه چیز و همه جزئیات بگویی...ولی برای یک ناشناس؟

شده فرار کنی از گفتن حرف دلت برای دوست و آشنا؟

نمیدانم چه حکمتی ست؟
غریبه های رهگذر مهربان ترند...
خطاهارا کوچک تر می بینند....
تورا چون نمیشناسند قضاوت نمیکنند...
و فقط مینشینند پای درد و دلت...
و دنیارا از چشم تو میبینند...
و آخرش هم میروند...
بدون جا گذاشتن ذره ای نگرانی و ترس بابت گفته هایت....
پیش آنها نقابی به صورت نداری....
خودتی..
و کسی چه میداند که شاید برداشتن همین نقاب اندک... تورا بهتر به یاد خودت بیاورد...

خیام بعد امتحان

 

ادامه نوشته

غذای عاشقانه!!!

هوالحق


مثل تمام خلوت های مادر-دختری مان... من به گوشه ی کابینت تکیه داده بودم و مادرم...
قاشق چوبی به دست، در حال طبخ....
تازه شروع پروسه آشپزی بود که دیدم زیر لب کلامی زمزمه کرد.....
با خنده و اندکی کنایه در کلامم، گفتم: آهان! فهمیدم؛ پس ورد میخونی که اینقدر غذاهات خوشمزه میشه😋
لبخندِ روی لبش را دیدم اما هیچ نگفت....
کمی با استفهام سرم را خاراندم و اینبار گفتم:
نمی دونم چه حکمتیه که همیشه غذای مامان ها و مامان بزرگ ها به غذای صدتا رستوران می ارزه...
در حین جا به جایی تابه، آرام گفت: عشق!
خودم را به نشنیدن زدم و گفتم: چی؟
در تابه را گذاشت و کامل سمت من چرخید و
تکرار کرد: عشق عزیزم، عشق؛
هزاران کتاب و برنامه آشپزی هست که راهکار های خوشمزه درست کردن رو یاد میده،... ولی اینا کافی نیست.... آشپز برای خوشمزه کردن غذاش علاوه بر مهارت، نیاز به یه ادویه مخصوص داره.... عشق همون ادویه اس.... وقتی عاشق تک تک آدمایی باشی که داری براشون آشپزی میکنی ناخودآگاه غذات طعم و رایحه ی عشقتو میگیره.... شاید یادت باشه بعضی وقتا که سرم خیلی شلوغه و خیلی کار دارم، ممکنه غذام خوب نشده باشه....
تایید میکنم.... ولی اضافه میکنم: البته خیلی خیلی کم پیش میاداااا
با خنده بغلم میکند و در گوشم آهسته میگوید: راستی اون وردی که اولش خوندم.... "بسم الله" بود....یادت نره...عشق مقدسه.... بدون "بسم الله" عاشقی رو شروع نکن....

آه و زاری بی ثمر!

هوالحق


-آه
+چرا ناراحتی؟؟؟ چرا قیافه ات اینجوریه؟
- مگه نشنیدی؟ نفتکش ایرانی.....(از شدت گریه بقیه حرفش را میخورد)
+آره شنیدم...خیلی متاثر شدم...ولی ربطش رو به تو نمیدونم که اینجوری داری زاااار زاااار گریه میکنی؟؟؟؟
- ربطش رو نمیدونی؟؟ ربطش رو نمییییییی دونی؟؟؟ تو چه بی رحمی هستی.... اونا هم وطنامون بودن.... میدونی الان نزدیک عیده!؟ میدونی امسال چند خانواده بدون برادر، همسر یا حتی پدر سر میکنن؟؟؟ خدایا صبر....صبر!
- منم که گفتم متاثر شدم... چرا توهین میکنی! ناراحتیت رو درک میکنم اما این اشکهارو درک نمیکنم.... نمیدونم اشک های تو قراره چه کمکی به اون بنده خداها بکنه!
+ تا حالا چیزی به اسم همدردی شنیدی؟
-بله ...بارها....ولی حرف من.....
+ تو نمیفهمی..... هیچییییی نمیفهمی.... ( و می گرید)
- بنظرم پریدن سر حرف بقیه کار درستی نیست اصلا؛ ببین چند دقیقه به حرفم گوش کن فقط...
منم تو رو درک میکنم... هم وطنامون بودن.... منم داغدار و سیاهپوش شدم....ولی اشک خالی رو آدم به کدوم درد بزنه... عزیز من.... باید فکر راه چاره باشی‌.... پس فردا که این اشکا یادت رفت.... پس فردا که یاد و خاطره آن عزیزان سوخته مثل زلزله زدگان و عزیزانمون توی حادثه پلاسکو کمرنگ شد.... اونوقته ک باید از خودت بپرسی کجاست اون اشکا... کجاست حس همدردی.... مگه همدردی فقط به اشک ریختنه.... دو روز دیگه که شدی پزشک مملکت...دستت باز تر میشه برای همدردی.... برای کمک.... ولی به شرطی که چیزی بارت باشه و درختی پر ثمر باشی....
+ (اشکهایش را پاک میکند و به خواندن بیوشیمی می پردازد)

یار بی دست

 

به نام خدا 

برگی_از_دفتر_خاطرات 
پدربزرگ میگفت: نمیدانم چه حکمتی ست که از هر سمت جاده که وارد شهر میشوی اول حرم حضرت ابوالفضل هست که میبینی....و من در ذهنم میگفتم : اگر جز این بود تعجب داشت... این مظهر ادب، که دستانش شرحه شرحه در کوچه های این شهر افتاده اند، بعد از 1400 سال هنوز هم برای دفاع از سالارش سینه ستبر کرده، و هنوز هم نخستین مرد این میدان است! درود بر شرف و مردانگی ات ای مرد!

پ ن: عکس از خودم!