داخل خطی نشسته بودیم...از میدون ساعت به مسیر خودم... اول سرم پایین بود..گرمای هوا امانمو بریده بود...

کارت شهروندی رو از زیپ کنار کیفم در اوردم.. و همین که دستم رو دراز کردم که به رانندخ بدم.. دهانم باز ماند ... چیزی دیدم که در ان گرمای هوا قلبم رو منجمد کرد... او مو نداشت... چشم چشم بی ابرو! کموتراپی میشد! 

چطور تو این هوای گرم ؟ 

اذیت نمیشد؟

شایدم داشت هزینه هنگفت درمانشو در میورد...

اللهم اشف کل مرضانا!