هوالحق


-آه
+چرا ناراحتی؟؟؟ چرا قیافه ات اینجوریه؟
- مگه نشنیدی؟ نفتکش ایرانی.....(از شدت گریه بقیه حرفش را میخورد)
+آره شنیدم...خیلی متاثر شدم...ولی ربطش رو به تو نمیدونم که اینجوری داری زاااار زاااار گریه میکنی؟؟؟؟
- ربطش رو نمیدونی؟؟ ربطش رو نمییییییی دونی؟؟؟ تو چه بی رحمی هستی.... اونا هم وطنامون بودن.... میدونی الان نزدیک عیده!؟ میدونی امسال چند خانواده بدون برادر، همسر یا حتی پدر سر میکنن؟؟؟ خدایا صبر....صبر!
- منم که گفتم متاثر شدم... چرا توهین میکنی! ناراحتیت رو درک میکنم اما این اشکهارو درک نمیکنم.... نمیدونم اشک های تو قراره چه کمکی به اون بنده خداها بکنه!
+ تا حالا چیزی به اسم همدردی شنیدی؟
-بله ...بارها....ولی حرف من.....
+ تو نمیفهمی..... هیچییییی نمیفهمی.... ( و می گرید)
- بنظرم پریدن سر حرف بقیه کار درستی نیست اصلا؛ ببین چند دقیقه به حرفم گوش کن فقط...
منم تو رو درک میکنم... هم وطنامون بودن.... منم داغدار و سیاهپوش شدم....ولی اشک خالی رو آدم به کدوم درد بزنه... عزیز من.... باید فکر راه چاره باشی‌.... پس فردا که این اشکا یادت رفت.... پس فردا که یاد و خاطره آن عزیزان سوخته مثل زلزله زدگان و عزیزانمون توی حادثه پلاسکو کمرنگ شد.... اونوقته ک باید از خودت بپرسی کجاست اون اشکا... کجاست حس همدردی.... مگه همدردی فقط به اشک ریختنه.... دو روز دیگه که شدی پزشک مملکت...دستت باز تر میشه برای همدردی.... برای کمک.... ولی به شرطی که چیزی بارت باشه و درختی پر ثمر باشی....
+ (اشکهایش را پاک میکند و به خواندن بیوشیمی می پردازد)