غذای عاشقانه!!!
مثل تمام خلوت های مادر-دختری مان... من به گوشه ی کابینت تکیه داده بودم و مادرم...
قاشق چوبی به دست، در حال طبخ....
تازه شروع پروسه آشپزی بود که دیدم زیر لب کلامی زمزمه کرد.....
با خنده و اندکی کنایه در کلامم، گفتم: آهان! فهمیدم؛ پس ورد میخونی که اینقدر غذاهات خوشمزه میشه😋
لبخندِ روی لبش را دیدم اما هیچ نگفت....
کمی با استفهام سرم را خاراندم و اینبار گفتم:
نمی دونم چه حکمتیه که همیشه غذای مامان ها و مامان بزرگ ها به غذای صدتا رستوران می ارزه...
در حین جا به جایی تابه، آرام گفت: عشق!
خودم را به نشنیدن زدم و گفتم: چی؟
در تابه را گذاشت و کامل سمت من چرخید و
تکرار کرد: عشق عزیزم، عشق؛
هزاران کتاب و برنامه آشپزی هست که راهکار های خوشمزه درست کردن رو یاد میده،... ولی اینا کافی نیست.... آشپز برای خوشمزه کردن غذاش علاوه بر مهارت، نیاز به یه ادویه مخصوص داره.... عشق همون ادویه اس.... وقتی عاشق تک تک آدمایی باشی که داری براشون آشپزی میکنی ناخودآگاه غذات طعم و رایحه ی عشقتو میگیره.... شاید یادت باشه بعضی وقتا که سرم خیلی شلوغه و خیلی کار دارم، ممکنه غذام خوب نشده باشه....
تایید میکنم.... ولی اضافه میکنم: البته خیلی خیلی کم پیش میاداااا
با خنده بغلم میکند و در گوشم آهسته میگوید: راستی اون وردی که اولش خوندم.... "بسم الله" بود....یادت نره...عشق مقدسه.... بدون "بسم الله" عاشقی رو شروع نکن....
آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....