هوالحق
گردو ها هم عالمی دارند....
هر کدامشان نکته ای در پستوی پوسته شان نهفته است....
در حال شکستن گردو بودم... چکش در دستم و سنگ مسطح مشکی در زیر گردو....
تق..تق ...تق... سه ضربه و یک شکستگی کاری.... تمام...
تا اینکه به آن رسیدم.... خیلی پوست کلفت بود لامذهب... هر چه چکش میزدم آخ نمیگفت...تا آنکه با ضربه n ام، دیواره اش شکافی برداشت... اما ای دل غافل...خوشحالیم از پیروزی ثانیه ای نپایید چون دست من درون شکاف قرار گرفت و نابود شد...
نکته اول: با هر پوست کلفتی دم خور نشوید و اگر دم خور شدید کمر همت به تغییر او با چکش نبندید و اگر بستید حتما جوانب احتیاط را رعایت کنید...
بهر حال با هر زحمتی بود گردو را شکستم و وقتی داخلش را دیدم (عکس) فغانم بلند شد ...
گردویی بود که نه میشد گفت خرابه نه میشد گفت سالمه.... و من چقدر فکر کردم حکایت این گردو همان حکایت امروز ماست....

 

 

حکایت این گردو حکایت امروز ماست...حکایت آدم هایی مخلوط از بدی و خوبی.... خلوص و ناخالصی... و چه توقعی بی جاییست از یک انسان که خرابی و ناخالصی نداشته باشد... به قول استاد حافظ:
" نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس... پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت"

از آدم های خاکی توقع بی جا داریم...وقتی پوسته شان را میشکنیم، با دیدن تکه ی خراب، کل گردو را به انضمام پوسته اش دور میریزم...تا مبادا طعم زندگیمان تلخ شود...شاید برای همین است که آدمهای گردوییِ امروز، پوسته های سخت دارند و شکافشان گاز میگیرد.... غرق تفکر بودم که گردو را از وسط نصف کردم.... تکه بیمار را دور ریختم و تکه سالم رفت قاطی بقیه گردو ها...برای فسنجون شدن!😋

 

از خودم

 

 

نظرات: