به نام خدا
بهش میگویند کربلای ایران... شلمچه را میگویم....راستش را بخواهید اولش اصلا دلم رضا نبود... همش صحنه ی فیلمای جنگی میومد جلوی چشمم و آدمای خاکی پوشی که دارن میدون.... این صحنه رو دوست نداشتم ولی برای احترام هم که شده با بقیه همراه شدم...تمام مسیر چشمم بسته بود... وقتی که رسیدم و از ماشین پیاده شدم...
واای...دیدم که..
آرامشی فراگیر شده...باد با لطافت می وزد به همراه صدای موج آب... ولی خاک این زمین بوی غربت میداد...صحنه های آشوب جنگ از پرده چشمم کنار میرود و به جایش جوان هایی را میبینم که بار نگرانی مادرشان را به دوش میکشند...حس عجیبی دارم...انگار با هر قدمم رو غربت این خاک صدای استخوان به گوشم می رسد و بوی خون به مشامم... اروند رود را تمام قد به خاطر می آورم با عرض ۵۰۰ متر و عمق ۳۰ مترش... با همون رنگ سبز آرامش بخشش.. و ناگهان نگاه مادری برایم تداعی میشود که استخوان پاره های فرزند غواصش را بعد از سالها در آغوش گرفته.... میبوسد و لالایی میخواند... در همان نقطه ی صفر مرزی... سرم را پایین می اندازم...
و دلی که تا چند ساعت پیش رضایت نداشت به آمدن، های های میگرید...
دیگر چه بگویم؟؟