پوکر فیس!

 

 

اولی: قیافه من وقتی میفهمم تا ساعت ۵ باید بمونم و تو یه روز دو تا آزمایشگاه دارم!!!!🙄🙄🙄🙄😐😐😐 بقیه: نتایج رضایت بخش امروز من..... دومی آزمایشگاه بافت همراه میکروسکوپ عزیز... و سومی هم که دست یاره😂😂😅

میز همیشگی کتابخونه دانشگاه

 

باز كن پنجره را 

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز .
باز كن پنجره را ! -
- صبح دمید ! .

پ ن....وقتی آخرین گروه هستم و باید ۳ ساعت بیشتر بمونم...😁😁😁😁
پ ن ۲... مطالعه با چاشنی آسمون آبی😋

دانشگاه بارونی و هوای پاییزی دل من!

 

باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟ * * *

یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟ * * *

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد * * *

باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه

بی ترانه٬ بی بهانه
شایدم٬ گم کرده خانه

آپاپتوزیس! مرگ برنامه ریزی شده سلول!

سلام به همگی ..... کله سحرتون بخیر..... نمیدونم کدوم آدم عاقلی این وقت صبح نوشتنش میاد که من اینجوریم....البته چاره دیگه ای هم نداشتم..... چنان بعد دانشگاه دیروز به عالم بیهوشیت رفتم که بنظرم برگشتنم جزو الطاف الهی محسوب میشد.....

داشتم میگفتم.....آپاپتوزیس یا مرگ برنامه ریزی شده سلول ....در واقع فرآیندیست که طی آن سلول خود به خود میمیرد....یعنی برنامه ریزی شده بمیرد....یاد چیزی نیفتادین؟؟؟؟؟ فقط یه سوال.... چند درصد افراد جامعه امون دارن این پدیده رو در ابعاد وسیع تر تجربه میکنن؟

پ ن: خداروشکر که یه بحران وسیع دیگه رو پشت سر گذاشتم....خدایا هزار مرتبه شکرت....

شب بیداری هم عالمی دارد.....

دقیقا یکماه گذشت....نوجوانی تمام قد از برابرم گذشته و من ماندم و دوره ای نو ظهور.....جوانی و هزاران تازگی و هزاران ....دردسر.....روحیه استقلال طلبی و " حرف حرف منه" بیداد میکنه.....

روزهای جدیدی رو میگذرونم در جایی جدید و هر روز فکر میکنمبه آینده شش ساله ام..... به جایی که خطابم کنند دکتر!

و فکر میکنم به مسئولیتی بزرگی که پذیرفتم.....جان!

سخت است در جوانی بزرگ شدن....سخت است خواب داشتن و نخوابیدن.....سخت است بیرون خواستن و نرفتن....سخت است بیوشیمی خواندن و نفهمیدن..... سخت است ...اما....عجب کیف میدهد....کیف میدهد که هر روز توی آینه به چشمای سرخت نگاه کنی و راضی باشی تماما....از انتخاب همه چی تمومی که کردی..... و لبخند بی حالی که میزنی که ارزشش برابر تمام قهقه های سرخوش دنیاست... صبح دیگری آمده....شنبه دیگریست..... و من لباسِ بزم گونه ی رزمِ خود را میپوشم....برای هفته ی دیگری که پیش روی جوانی من است....