صبح بود... بدون سحر روزه گرفته بودم و معده ام درد میکرد...باباجونم لطف کرد منو برد حد ترخص...سر راه دانشگاه رو دیدیم با درخت های صنوبر اطرافش.... از طرفی هم فلاسک دستم بود ....اومدن بگن چقدر درخت صنوبر...گفتن چقدر درخت سمااااور!!!!