نامه بازی های اداری- مصاحبه
خلاصه دبیرمون سنگر رو رها نکرد!
منتها فردای اون روز چون دبیر نبودن دانشگاه، تصمیم گرفتن یکی رو به جای خودشون بفرستن تو خط مقدم حمله؛ نمیدونم چی شد که علاوه بر دبیر، دوستای دبیر هم نبودن... اصلا نمیدونم چی شد که قرار شد من برم صحبت کنم؟ من بی تجربه!!!! من ساده لوح! منی که تا یه چیزی از یه بزرگتر میشنوم بی چون و چرا قبول میکنم، مسئولیت داشتم برم با دومین مقام دانشگاه صحبت کنم و تازه علاوه بر صحبت، مخالفت هم باهاش بکنم!!!!
و از اینجاست که ماجرای اصلی من شروع میشه!!!
شب قبل اعلام کرده بودن که تنها کلاس روز یکشنبهمون تعطیله! پس تنها دلیلی که داشتم میرفتم دانشگاه، فقط و فقط صحبت کمیته بود و مصاحبه! بعد رسیدن به دانشگاه مستقیم رفتم واحد آموزش! اتاق مسئول اموزش (آقای "ش")؛ دیدم در اتاق بازه و اقای "ش" نیست... مثل اینکه با همون معاون آموزشی (دکتر "غ") جلسه داشتن... رفتم رو یکی از صندلی های مشرف به اتاق هدف
نشستم و سعی کردم چهارچشمی اتاق رو بپام تا اگه اقای "ش" اومد مثل پلنگ بپرم و گیرش بیارم!!! همونطور که چهارچشمی مواظب بودم، برای اینکه وقتم تلف نشه کتاب بیوشیمی رو دراوردم و شروع کردم به خوندن! ( هفته بعد امتحان ترم دارم!) نگو که سر همین بیوشیمی من دوتا چشم از اون چهار تا چشمم رو مشغول کرده بودم و متوجه نشدم که طعمه (همون اقای "ش") دو سه بااری اومد تو اتاق و رفت! منتها اینبار در اتاق رو بست، قفل کرد و رفت! و تا من بجنبم و مثل پلنگ بپرم و برم سمتش، او رفته بود... و من دیدم که جانم میرود
هیچی دیگه! مجبور بودم بازم منتظر باشم... اینبار واقعنی منتظر بودم و به در اتاق خیره! ساعت نزدیک 11 بود و من ساعت 11 و نیم مصاحبه داشتم... دیگه اخرا داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا حواست نبود مرغ از قفس نپره!!! یهو به ذهنم رسید نذر کنم!!! و من برای گیر انداختن یک انسان !!! صلوااات نذر کردم
هنوز قول و قرارم با خدا تو ذهنم منعقد نشده بود که دیدم آقای "ش" جلوم ظاهر شد!
شگفتا!!! خداجون چه ها که نمیکنی!
بعد سلام احوال پرسی و لطفا چند دقیقه منتظر بمانید و منظر ماندنم و ... و ... ! بالاخره وارد اتاق شدم و شروع کردم به نطق... همون اوایل نطق بودم که کسی وارد دفتر شد! نمیشناختمش... به احترام بلند شدم ولی بی توجه به ایشون به حرف زدنم ادامه دادم. پارت اول صحبتام که تموم شد، اقای "ش" خطاب به من گفت خب خانم ح. خود دکتر "غ" اینجا هستن! 
و من اونجا بود که فهمیدم منو نفرستادن خط مقدم حمله! بلکه فرستادن دهن دشمن! دهن شیر؟
حالا هرچییی! جالب اینجا بود که اصلا خودمو نباختم!و شروع کردم از جایگاه دانشجوی علوم پایه گفتم و فلسفه پزشکی... داشتم برای خودم فلسفه ها میبافتم از حقانیت کاری که میخوایم انجام بدیم که یهو، دکتر "غ" رشته سخنم را درید و گفت " من که از اول مخالفتی نداشتم"


خواستم بگم لابد من بودم مخالفت داشتم؟ چرا برخی از مسئولین اینجورین؟ (البته "برخی" ظلمه در حق علم آمار، باید گفت "غریب به اتفاق، همگی مسئولین") میپرسید چطوری؟
خب اینطوری....> اولش که یه چیز جدید بهشون میدیم که تایید کنن با کمال میل تایید میکنن تا بچه ها کار رو شروع کنن! بعد که مراحل تا حدودی طی شد، تیم کلی زحمت کشید، وقت امضای نامه حمایت مالی که میشه، همه چی رو زیر سوال میبرن!!! بعد که میخوای قانعشون کنی و در مقابل مخالفتشون از خودت دفاع کنی! میگن " ما از اول هم مخالف نبودیم"
با این موضع گیری اونا نه میشه از حق خودت دفاع کنی، نه کار رو راه میندازن! حکایت همون ادمیه که خودشو زده به خواب! نمیتونی بیدارش کنی!
والا چی بگم... نتیجه ماجرا! اینکه من تونستم تا حد زیادی از سنگر دفاع کنم... حمله نکردم اما همین دفاع هم از سر هممون زیادیه!
ببخشید پست طولانی شد... امیدوارم لذت برده باشید... جریان مصاحبه هم پست بعدی میگم... نظر یادتون نره
آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....