شب گذشته موقع رسیدن به خانه آنقد عجله کردم که ستون کنار در رو ندیدم، و پام محکم برخورد کرد به تیزی ستون؛ اول اینکه صدای قرچ استخوانامو شنیدم!!! دوم اینکه همونجا نشستم و زدم زیر گریه؛ نه از درد! بلکه از بیچارگی، از اینکه من تو برنامه هام اونقدر عقبم که فرصت بیماری و دردسر ندارم😂 خلاصه... تا فردا بشه و برم عکس بگیرم اونقدر فکر و خیال کردم که حد نداره! علائم شکستگی انگشت های پا رو میخوندم، مثلا کبودی و تورم... تطبیق میدادم، بعدش چشمامو میبستم و سعی میکردم با کمک اعصاب اون ناحیه و نیروی ماورایی خودم تصور کنم که استخوانم در چه حالیست!!! فردای ان شب هم که از پام عکس گرفتند، به صدتا بیماری ناشناخته!🤔 ایجادشده از شکستگی انگشت پا!! و معضلات عبور اشعه ایکس از بدنم فکر کردم! و هربار دست جامعه پزشکی رو از درمان کوتاه دیدم!
در اخر میتونم هلیایی رو توصیف کنم که روی یونیت نشسته، دستگاه اشعه ایکس روی نمای لترال پا تنظیم شده، و همان هلیا ...در زمان راه اندازی دستگاه چشمانش در میبندد و با دستهایش شکم و پهلو هاش را میپوشاند! مبادا ایکس از پوسته ی نازک پلک و یا اجزای ضخیم دست و ساعد بگذرد و ارگان های داخلی اش را ناراحت کند😂😂😂😂😂😂