یه استکان چای
اولین یکشنبه ی دوست داشتنی آبانماه..با نپرسیدن آناتومی سر و گردن توسط استاد، دوست داشتنی تر شده بود... عملی هم که برگزار نشد...نور علی نور بود... و من داشتم از داشتن زمان زیاد میترکیدم...از ساعت ۱۰ تا ساعت ۵... کتابخونه محفل محبوب من بود...درس خوندم و درس خوندم... حدودای ساعت ۴ و بیست... لرز بدی تو بدنم نشست...اوونقدررر دلم یه چای دبش میخواااست که مگو و مپرس!...شاید خدا صدامو شنید که یهو دیدم یه دست دراز شدکنارم ؛ یک استکان چای به همراه دو حبه قند رو میزم گذاشته شد ... مسئول کتابخونه، آقای معصومی بود... گفتن خانم ح... برای خودم چای گذاشته بودم... دیدم شما اینجایید ... برای شما هم ریختم.. و من با چشمانی مملو از قدردانی، جرعه جرعه چای طلب نکرده ام را سرکشیدم...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷ ساعت 23:50 توسط helia
|
آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....