روز پرواز
رسیدیم فرودگاه... کلی عکس گرفتیم و بابا رفت دنبال کارای خودشون و مامان و عمو و خاله دنبال من اومدن... منو از دور اسکورت میکردن و گذاشتن که خودم بار رو تحویل کانتر بدم و خودم کارت پروازمو بگیرم... متاسفانه دیر رسیده بودم... شاید اخرین نفری که کارت پرواز میگیره... و جلوی من کلی خانواده بودن که ایرانی نبودن... یکمی ترسیده بودم ولی از اون جایی که آدم غدی هستم اصلا به روی مبارک نیوردم... اتفاقی که در کمال تعجب افتاد این بود که من چون تک نفر بودم ردیف دوم افتادم... جلوی جلوی هواپیما
کارت پروازمو گرفتم و یبار دیگه با مامان خدافظی کردم و وارد گیت پرواز شدم... ردیف اول رو نگاه میکردم... یه خانم و اقای به ظاهر عرب بودن که کنار خانم یه جای خالی بود... ازش پرسیدم جای کسی نیست؟ و وقتی مطمئن شدم جای کسی نیست همونجا نشستم... گوشی به دست... به اتفاقای پیش روم فکر میکردم و ذوق میکردم... خوشحال بودم کلیی! نزدیکای ساعت 16:30 از جام بلند شدم و یکمی قدم زدم... ولی از هواپیما خبری نبود که نبود... حدودای ساعت 17 مامان زنگ زد و گفت "هلیا هنوز نرفتی مادر؟"
گفتم نه نرفتم... و با خنده اضافه کردم که :" فکر کنم من بعد شما میپرم"
مامان گفت من پشت شیشه گیتم... منم بدو بدو پریدم و رفتم پیشش.. از پشت شیشه گیت همو نگاه میکردیم... لحظات احساسی و جالبی بود و بعد از مدتی او رفت!
و من برگشتم و منتظر... تا ساعت 17:45 که سوار هواپیما شدم... کیف لپ تاپ رو خودِ خودم گذاشتم تو جای وسیله تو هواپیما
و نشستم کنار پنجره... کنارمم آقایی بود با پای شکسته! تمام مسیر آهنگ گوش دادم و حرفا و هشدار های پدر رو تو ذهنم مرور میکردم...
به محض رسیدن پریدم و بیرون هواپیما رفتم.. یادمم بود که کیف لپ تاپمو فراموش نکنم... سوار اتوبوس شدیم... چون زودتر از بقیه از هواپیما بیرون اومده بودم جایی داشتم برای نشستن توی اتوبوس... ولی خب وجدان سرخوشم جامو داد به خانمی نسبتا مسن!
آره دیگه... رفتم و ازین باربرها گرفتم و خودم تنهایی چمدونمو گرفتم... بماند این وسط یه آقایی که عربی زبان بودن اومدن و قبل از رسیدن چمدون باربر منو هل دادن عقب... منم مثلا اومدم خودمو جدی و با صلابت!!!! نشون بدم با صدا و لحن نسبتا تندی به قارسی میگم چیکار میکنید آقا... که انگاری اون آقا با لحن من متوجه میشه و یه چیزایی میگه که متوجه نمیشم ولی حس میکنم که میگه "اعععع مال شما بود؟" و بعدش میگه "عفوا" اینو متوجه میشم
خلاصه بار رو تحویل میگیرم و برای ورودم به مشهد به خودم خوش آمد میگم... و منم و چمدانی قرمز به دستم... در شهر درندشت مشهد... تاکسی میگیرم به مقصد خوابگاه.... تو راه تمام زوایای شهر رو از ذوق میبلعم و تو ذهنم هک میکنم..!
خوابگاه شاید در ذهن شما یک ساختمون بلند با نمای اجری تقریبا قدیمی با پنجره های چسبیده به هم به نظر برسه! ولی این برای خوابگاه مشهد صدق نمیکنه... اونا به خوابگاه نمیگن خوابگاه... بلکه میگن پردیس خوابگاه... یعنی شهرکی کوچک برای دانشجویان... شامل سلف و امکانات ورزشی و زمین تنیس و فوتبال و خوابپاه های متعدد... اسم خوابگاه من بهار 4 بود... انتهایی ترین ساختمان این شهرک! رسیدم دم خوابگاه مورد نظر!
با کلی دردسر چمدون سنگینمو میبرم داخل ساختمون و پیش سرپرست خوابگاه... چشمم به یه دختر میفته... دقیقا عین خودم اونم همراه یه چمدون... البته خیلی سنگین تر از مال من!
دختر: سلام، شما هم برای کمیته تحقیقاتید؟
من: سلام.. بله... من هلیا هستم از دانشگاه مازندران.. شما چی؟
دختر: منم یاسمنم پزشکی بابل میخونم!!!
من: عهههه پس هم استانی هستیم که!
یاسی: من شمارو تو فرودگاه دیدم... یه پرواز بودیم...
من : ( مبهوووت) پرواز برگشتتون سه شنبه است؟
یاسی: آره آره ! ساعت 18:55 ایران ایر!!!
من: ( باذوق) وای منم! چقدر خوب!
و این شروع یک دوستی بود و یک هم اتاقی! چون چمدونامون سنگین بود با کلی چونه زدن راضیشون کردیم به جای طبقه 4 ام یه اتاقی تو طبقه 2 ام به ما بدن!
هم اکنون من و یاسی جاگیر شدیم... ملحفه هامونو پهن کردیم و وسایلمونو جا دادیم و الان من در تخت پایینی و یاسی در تخت بالایی مشغول خبر دادن به خانواده هامون هستیم... عجیبه که یاسی خیلی از نظر اخلاقی شبیه منه!!!
دوتا هم اتاقی هم داریم که خیلی خوبن! بزرگترن و صبورتر... و خیلی حامی! یکیشون که تازه دفاع کرده چند روز بعد میره شیراز شهرشون و یاسی قراره تخت اونو بگیره که طبقه پایینه! بماند چقدر خنده دار پله های تخت رو بالا پایین میکنه این دختر! هم اتاقی دیگمون هم کرمانیه و مقطع پی اچ دیه! امشب که شام نداشتیم از شامشون به ما هم دادن!
همین دیگه! خبر دیگه ای نیست جز شور و ذوق برای فردااا!
خیلی خوابم میاد!
شب همگی خوش! ببخشید که طولانی شداااا


آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....