روز اول سفر مشهد!
بعد از سخنرانی دبیر اجرایی و دبیر علمی کمیته! و رییس کمیته تحقیقات کلیپ هایی گذاشتن که درواقع تکه هایی از فیلمهای معروف بود که صداگذاری شده بود... مضمون یکی از کلیپ ها این بود که کمیته ای ها قراره گروه بندی رو با تفکیک جنسیت انجام بدن..یعنی دختر ها و پسرها تو یه گروه نمی افتن!... و اینجا بود که داد یه سریا در اومد و خنده ی ما بلند تر شد!
یه مسابقه ی پانتومیم برگزار کردن که هیچکی از ترس و خجالت جلو نرفت! صدا از هیچکی در نمیومد... کمیته ای ها هی میگفتن جایزه داره هاااااااا! همه ساکت بودن تا اینکه یه پسر تقریبا فربه! که بسیار نمکدان بود ( و بعدا متوجه شدم ایشون ترم پایینی دانشگاه ما هستن!!!) پرسید :"چی میدین؟ یه پیاله شُله؟" و اونجا بود که به خاص بودن شله بین مشهدیا پی بردم... اخه اون موقع نمیدونستم پسره سارویه... همه خندیدن... و طی مسابقه هم اتفاقات جالبی رخ داد... بعدش به ما گفتن که تا ساعت 2 بیکاریم و میتونیم برای خودمون بگردیم... و بعد ساعت دو، قراره لیدر هامون رو به روشی خلاقانه پیدا کنیم!
من و یاسی دوست داشتیم دانشکده دارو و دندون هم ببینیم... طی حرکت به سمت دانشکده دندون با دختری اشنا شدیم به نام مهدیه که از دانشگاه بیرجند بود و بین حرفای ما که از دانشگاه تعریف میکردیم میگفت این دانشگاه هدف من بود(با حسرت) دانشکده دندون رو دیدیم... زیبا بود و کلی مجهز! ازین دستگاها داشت که چای یا کافی میداد!!!!
راه افتادیم سمت دانشکده دارو.. میگفتن تازه ساخته... از دور که نماشو دیدیم داشتیم بیهوش میشدیم... یاسی توی راه تعریف میکرد که داروی مشهد میورده و بیشتر برای دور نبودن از خانواده پزشکی بابل زده!
بعد از عکس گرفتن با مجسمه کاشف الکل (زنده یاد زکریا رازی) که بسیار با ابهت و غرور جلوی دانشکده به روبه رو خیره بود، وارد دانشکده شدیم... وارد شدن همانا و دیدن اونهمه نمای زیبا یه طرف! سقفش نمای آسمون بود و کلی تجهیزات از در و دیوار دانشکده میریخت! من و یاسی نگاهی به هم کردیم که کلی حرف داشت توش! اینکه چرا نزدیم مشهد! رفتیم طبقات دیگه رو دیدیم...و بعدش برگشتیم همون دانشکده پزشکی...
تریای پزشکی که دقیقا روبه روی دانشکده بود قرار بود نهار مارو بدن.. ناهار خوردیم و نماز هم خوندیم (از نمازخونه زیباش چیزی نمیگم) بعد از اون ساعت 2 تا 4 کلاسی داشتیم در خصوص مبانی پروپوزال نویسی با یک استاد بسیار جذاب که متخصص پزشکی اجتماعی بود... بعد کلاس استراحت کوتاهی داشتیم و به ما به عنوان تغذیه آب هندوانه و آب طالبی دادن ( آب طالبی نارنجی دیده بودین تا به حال؟؟) بعدش به همه ما گفتن جلوی کلاس شماره یک جمع بشیم. بین اون همه جمعیت سرک میکشیدم ببینم چه خبره! برنامه به این صورت بود که به نوبت می رفتیم داخل کلاس و ازمون اسممون رو میپرسیدن و بعدش یه برگه سوال بهمون میدادن.. حالا تو برگه سوال چییی بوووود؟ مثلا سال تولد رئیس جمهور سابق، یا مثلا 54 امین رقم عدد پی!!!! حالا اینا به چه کار میومد؟ با کنار هم گذاشتن این اعداد شماره ای به دست میومد که شماره لیدر ما بود!
خلااااااصه زنگ زدیم و لیدرمون آدرس داد که بیام آی تی... رفتیم و با گروهامون آشنا شدیم.. سه نفر بودیم ... من و لیلا و سحر... من و لیلا هر دو ترم دو پزشکی بودیم و سحر دانشجوی دارو و بسیاااار بی علاقه
طوری که من و لیلا نزدیک بود گریمون بگیره از این هم گروهیمون!
بعدش لیدرهامون (بهناز و فاطمه ی عزیز) عنوان رو به ما دادن :مقایسه همراهی داروی تیپیفارنیب با داروی متداول سرطان سینه با استفاده داروی متداول به تنهایی
بعدشم کلاسمون تموم شد و من و یاسی همو پیدا کردیم و دویدیم سمت ایستگاه اتوبوس... سوار اتوبوس شدیم حدودای 6 و نیم بود! ساعت 7 رسیدیم سلف... یکمی ناهماهنگی صورت گرفت و کلی معتل شدیم... با کلی دلخوری غذامونو گرفتیم و یکمی از سوپر بغلش خرید کردیم... و با ون کوچیکی که بود به سمت خوابگاه حرکت کردیم! من و یاسی هر دو هلاک بودیم! و به این فکر میکردیم که :
هرچقدر هم دانشگاه مشهد امکانات فوق العاده ای داشته باشه و قشنگ باشه! ما خیلی خوشبختیم که شهر خودمون دانشجوییم!
آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....