هوالحق

 

ماه قبل بود که همینجوری الکی خلاصه مقاله ای رو فرستادم به کنگره... (رایحه درمانی در طب ایرانی)

و پذیرفته شد... قرار شد پوسترشو درست کنم و امروز روز ارایه من بود... خیلی در حد عالی کار نکرده بودم و شاید جوان ترین شرکت کننده کنگره من بودم...

ولی خیلی فضای خوبی بود.. حس فوق العاده ای رو تجربه کردم... مخلوطی از حس بزرگی و مفید بودن برای جامعه.. هر بار دبیر کنگره، دکتر شمشیریان رو میدیدم غبطه ی جایگاهش رو میخوردم 

به خودم قول دادم به اون دست پیدا کنم

اومدم خونه و مدیکال ترمینولوژی داره بیداد میکنه...کلی زحمت کشیدم تا 5 خط رو بخونم.... خدا رحم کنه به امشبم....مثل اینکه برنامه داریم با کتابا...

ولی امشب به یک نکته ای دست پیدا کردم... 

آدم خوبه نون بازوی خودشو بخوره و منت بقیه رو نکشه... سکوت کن و فقط به راهت ادامه بده...

 -----------------------------------------------------------------------------------

راستییی عموی عزیزم یه کاکتوس بهم هدیه داده که زندگیمو قشنگ تر کرده ...اسمش سخت بود...

اصلا اسمشو میخوام بزارم "قشنگ".... قشنگمو شااااید بعدا نشون دادم بهتون