من هیچ...من نگاه.... (حکایت دین و اخلاق )
دیشب خیلی عجیب بود
یه نفر رو میشناختم که بسیار ادعای مذهب و قران رو داشت و یک سال ازم بزرگتر بود
وقتی هجده سالم بود گویا به من علاقه پیدا میکنن
ولی من از همون موقع خیلی اوکی نبودم و جلوی ارتباط رو میگرفتم
از بعد کنکور دیگه ارتباطی نداشتیم تا اینکه تابستون پارسال تو اینستا بهم پیام داد. باز هم تکرار مکررات که چرا نمیخوای منو؟
و بعد گفتن دلایلم که عمده اونها برمیگشت به رفتار بچگانه اش!
بهم میگفت که توجیه نشده!!!!
یعنی هربار من به ..... کردن میفتادم از اینکه جوابشو میدادم... اخه یه جوریم بود که عذاب وجدان گرفته بودم که ناخواسته زندگی یک نفر بخاطر علاقه اش به من نابود شده
دیشب اتفاقی تو اکسپلور اینستام با یه خانمی دیدمش
چقدرررررررر خوشحال شده بودم ... از اینکه بعد ازدواجم اونم جفت خودشو پیدا کرد و براشون ارزوی خوشبختی کردم ... با خوشحالی رفتم پیج رو نگاه کنم
دیدم تاریخ عقد زده اسفند ۹۷
😧😧
یعنی ایشون زمانی که داشتن دوباره به من اصرار میکردن که دلمو بدست بیارن متاهل بودن!!!!!!!!!!!!!!
به حدی شوک شدم که نتونستم بهش پیام ندم... در نهایت در جواب این کارش بهم گفت که میخواسته منم حالشو درک کنم ؛ اون زمانی که نظرم منفی بوده و ایشون خیلی بهش برخورده...
جالب این بود که بنظر خودش کار اشتباهی انجام نداده بود !!!
و من هیچ... من نگاه 👀
----------------------------------
نظر شخصی من اینه که آدما باااااید تو زندگی شون چارچوبی بنام دین داشته باشن... چیزی که تغییر پذیر نباشه و علاوه بر نظارت بر اعمال ادم به رفتار ادما شکل بده و درستشون کنه
وگرنه همین اقایی که تمام زندگیش رو از برکت قران میدید، ادم بدی نبود
فقط به خودش اجازه داد خارج از چارچوب دین، اخلاق رو تعریف کنه
و این کار قهر گونه که نمیدونم اگه من بهش دل میدادم معلوم نبود چه بلایی سرم میومد، از نظرشون اخلاقی و درست بود
از نظر خدا چطور؟؟؟؟ بود؟؟؟؟
نمیدونم!
آن ها طوری شکیبایی به خرج داده بودند ....